شعر در شهر یلهگردی پس هدفِ I.S. ساختنِ زندگییی آکنده از شعر بود. اما چگونه میتوان در فضایی شهری که چیدمان و سامانهبندیاش پاسخی به الزامات فایدهمندانه و تکنیکگرایانه است به گونهای شاعرانه زیست؟ چگونه میتوان در شهر سکونت گزید هنگامی که چنان که پاتریک مارکولینی نیز خاطرنشان میکند: جابهجاییها در فضای شهری در انقیاد همان عقلانیتی هستند که به سیستم سرمایهداری نظم و ترتیب میبخشد: عقلانیتی...
شاعرانهسازیِ هستی – دربارهی کاربردِ لغتِ « شعر » در آثارِ گی دوبور
مقدمه- حال و خبر پس از سفر از نیچه این را هم آموختهایم که هر نوشتهای ریشه در زندگی نویسنده دارد و خواه ناخواه نوعی اتوبیوگرافی است. مقالهی حاضر، و ترجمهی متنِ همراه آن را، پس از سفر اخیرم به ایران و چون پژواکی از زیستههایم مینویسم. اگر میدانستم آمیزهی بدترین و بهترین چیز را به چه صفتی باید نامید، آن را برای توصیف این سفر، و نیز، به گمانم، همهچیزِ زندگی در این روزگار، به کار...
در رقص و جدال با دیو و خدیو
مقدمه و تدارکِ ترجمهی شعرِ génie از رمبو در مقالهای که در بارهی نیچه و رمبو نوشته بودم، و در پیوندِ با آن به ترجمهی بیژن الهی از اشعار رمبو پرداخته بودم، همراه با ترجمهی یک شعر از رمبو، ضمنِ ارائهی تحلیلی از شعرِ « جنّی »، ترجمهی کامل و جداگانهی خودِ شعر را به فرصتی در آینده موکول کردم. علتِ اصلیِ این تعلیق، فضای تاریکروشنی است که هم در فارسی و هم در فرانسوی بر گردِ کلماتی چون...
لئو فره؛ عشق، آنارشی
به تولدِ هر روزهی زندگی
صدا و شعرِ لئو فره در ترانههایش همیشه یکی از پناهگاههای من در مصاف با بدکرداری زمانه در کل و دنائتهای قدرتهای چپ و راست حاکم در فرانسه بهطور خاص بوده است. این علاقه باعث شد که حتا شعرهایی از لویی آراگونِ استالینیست را، که لئو فره از آنها ترانه ساخته است، نه تنها تاب آورم بلکه بعضی از آنها را با گیتار با خود زمزمه کنم!
هستهی اخترِ دنبالهدار، شعر و عشق و انقلاب
در لابلای نوشتهها و ترجمههایم گاهی به این موضوع اشاره کردهام که برای من سه نُتِ اصلی و بزرگ، چه در جستوجوها و چه در یافتههایم، شعر، عشق و انقلاب بوده و هست. به نظر من این سه نُتْ سازندهی آکوردِ پایه در تمامی کوششهای آگاهیسازانه و رهاییخواهانه در دوران مدرن بوده است.
نیچه و رمبو در معرضِ عارضهی مشقِ ترجمه
۱-
رؤیا منجم در یادداشت خود بر اولین چاپ ترجمهاش از کتابِ نیچه با عنوانِ آنک انسان ( ۱۳۷۴، فکر روز ) پس از سپاسگزاری از ناشر و ویراستار در مورد انتخاب عنوانِ کتاب نوشته بود: « و من مثل کودکی که از فلسفه و منطق چیزی نمیفهمد دوست داشتم اسمِ آن را انسان مصلوب بگذارم، اما باورم بر این است که ناشر و ویراستار بیشتر از من میدانند، بیشتر از من نیچه را میشناسند و درست میگویند.»
حکایتِ مائویست شدن رمبو و باقی قضایا!
چند روز پیش نوشتهای از فرزان نصر خواندم حاوی این اطلاع که او در تداوم تلاشهایش در مبارزه با آلودگیهای فضای ترجمه در ایران، دست به اقدامی بدیع ، خودمختار و آگاهیبخش زده است. بدین معنا که متنی به نام « سانسور و ترجمه » را خود ترجمه و صفحهبندی کرده و به نشانی شماری از ناشران فرستاده است تا شاید واکنشی پاسخگویانه در آنها برانگیزد.
من از این نان نمیخورم، بنژامن پره، شاعر یعنی انقلابی
در ژانویه ۲۰۱۵ این خبر را منتشر کرده بودم که دوست مستندسازم رِمی ریکاردو ساختن فیلمی در بارهی زندگی و آثار بنژامن پره را به پایان رسانده است. این فیلم ۹۴ دقیقهای با پشتیبانی اُب بروتون ، دختر آندره بروتون، و در شرکت تولیدی Seven doc, تهیه شده و تا هم اکنون از استقبال بسیار خوبی از سوی مخاطبان برخوردار شده است.
چهارشنبهسوری با لورکا و دوبور!
فدریکو گارسیا لورکا شعری دارد به نام La Casada infiel، عروس ناوفادار یا پیمانشکن. گی دبور این شعر را در بیتهایی هفتپایهای یا هفت رکنی heptamètres با عنوان La Mariée infidèle به فرانسوی ترجمه کرده و آن را در ۲۷ ژوییه ۱۹۸۸ در نامهای به دوستاش آنتونی لوپز پینتور ( معروف به تونی) میفرستد، همراه با این یادداشت:
چاقوی بیتیغهای که دسته ندارد
آندره بروتون این جمله از گئورگ لیشتبرگ را چنین توصیف کرده: « شاهکارِ دیالکتیکِ اُبژه از طریق پوچی (ابزورد) » این روزها که هیاهوی «موالفت»ها و «مخافقت»ها و المشنگهی موضعگیریها و ضدموضعگیری ( پوزیسیون ـ اپوزیسیونبازی) داغ است، یادآوری این عبارت از لیشتنبرگ برایم آرامبخش است. هر وقت از فقر و فلاکتِ افکار و اعمال زمانه و معاصران سختتر به ستوه میآیم بیشتر به «طنز سیاه» پناه میبرم؛ به آثارِ...
