به دلیل طولانی بودن متن، من فقط پیشگفتار را این جا میآورم و متن کامل را به صورت پیدیاف در دسترس شما میگذارم:
دریــافت فایـــل پیدیاف
پیشگفتار مترجم
پس از به پایان رساندن ترجمهی این متن، به روال معمول به فکر نوشتن مقدمهای برای آن افتادم. و این مصادف شد با روزهای ۱۸ و ۱۹ اوت، که ناگهان متوجه شدم مصادف است با سالگرد قتل فدریکو گارسیا لورکا در قرناطه به دست فالانژیستهای فرانکیست در ۱۹۳۶.
اول بر آن شدم که این مصادفشدن و برهمافت را، همچون خواندنِ فالی برای غلبه بر تردیدهایم به کار گیرم. بهویژه این فراز در یکی از شعرهایش « هزار اسب کوچکِ پارسی بر میدانِ غرقه در مهتابِ پیشانیات خوابیده بودند»، که باز تصادفی شنیدم. حتا این تکه از یکی از نوشتههای پیشینام را کپی کردم:
[روی قفسهی کتابهایم، کاشی حکاکیشدهای هست که این جمله از رائول ونهگم روی آن نگاشته شده:
میلِ سرکوبناشدنی به یک زندگیِ دیگر، از هماکنون خودِ آن زندگی است. این معنی را این گونه هم میتوان صرف کرد که: میل سرکوبناشدنی به نوشدارو، خود همان نوشدارو است. همهی این حسها و معنیها برای من تداعیگر آن حالِ دوئندو است که در زیستهها و گفتههای گارسیا لورکا طنینانداز بود. به قطعهای موسیقی فلامنکو گوش میکنم و این حرف نیچه در ذهنم میرقصد که آری درد و محنت عمیق است، اما شادی و لذت عمیقتر…]
اما همچنان چند صفحه مقدمهای که نوشته بودم خرسندم نمیکرد و میدانستم بارِ ناگفتههایم سنگینتر از گفتههایم است. و به یاد حرف نوالیس افتادم که « آخرسر همهچیز شعر میشود». و به خود میگفتم « و سکوت میکند».
حالا هم این تکه از یادداشت دیروزم را دوباره میخوانم: همیشه به ارتباط میان ظاهر و باطن کلمه علاقه داشتهام. همان عاملی که موجب شفافیت یا تیرگی معناییِ آنها میشود. کلمهی presse فرانسوی، به صورت کلماتی مثل «دستگاه پرس» و فعلی مثل «پرس کردن» به زبان فارسی هم وارد شده. هسته و ستاک این کلمه، از لاتین permere ، فشاردادن، و سپس primer و pression همراه با پیشوند و پسوندهای مختلف، ساختن بیش از پنجاه کلمهی فرانسوی را امکانپذیر کرده. از جمله کلماتی مثل امپرسیونیسم و اکسپرسیونیسم، که ما هم در فارسی، فارغ از معنای ریشهای، به کار میبریم. غرض این که، با دو کلمهی dépression (افسردگی، یا در زبان ما فارسزبانها “دیپرس”!) و expression (بیان، اظهار، ابراز)، میتوان این جمله را ساخت: اکسپرسیون (بیان) نوعی مقابله با دپرسیون (افسردگی) است! بگذریم که کلماتی مثل “اُپرِسیون”، ظلم و ستم، و “رپرسیون”، سرکوب، نیز از همین ریشهاند. خلاصه در یک ترجمهی یلخی، یا تشبیهی، شاید بشود این طور گفت: «دردِدل، علاج دلدرد است!» یا « که غم با دوست گفتن غم نباشد!»
تا این که امروز صبح پیش از طلوع آفتاب با دیدن ابرهایی که با همان رنگارنگیِ غروبِ دیروز به پیشواز برآمدناش آمده بودند، آذرخشی در افکارم دمید و راه باریکهی برونرفت از بنبست را از لابلای تردیدهایم دیدم.
و آن این بود که رویکرد نگاه مرکب را میتوان به رویکردِ «میزاناَبیم»، یا نگاه کردن به نگاه، و دیدنِ بیننده، درآمیخت. مسئله، معما، معضل و مشکل، یا “پروبلم” را به پروبلماتیک یا پرسمان تبدیل کرد.
گاهی نوشتههایم در این سایت و کتابهایی که ترجمه کردهام را به زیرنویس یا پاورقیهایی از یک متن هنوز نانوشته تشبیه کردهام! اما اکنون، با گذشت عمر و کمتر شدن فرصتِ باقی، از سویی، و تجربهی پیوندهای ایجاددشده بر گِرد این نوشتهها از سوی دیگر، خودم را چنین دلداری میدهم که آن متن نانوشته اکنون در دلِ این پیوندها نقشبسته، و در حال نبشته و درنوردیده شدن است! همان آرزوی سرنوشتسازیِ مشترک.
تنها پشتوانه و اندوختهی من در زندگی وفاداری به راه و نگاهی است که توأم با سختیها و تلخیهایش نوعی پویش خلاف جریان یا ناهمرنگی با جماعت را برایم میسر ساخته است. از همان هنگامی که در عرصهی فکری، روانی، سیاسی، اجتماعی، توانستم دست راست و چپم را تشخیص دهم، دنبالهروی و تقلید و تکرار با مزاجام سازگار نبود. این موضع کنارهای و فاصلهگیرانه این امکان را به من داد که برای هیچ ایسمی تقدس و تابو قائل نباشم. در میان نسلی پرشور و اشتیاق و غوطهور در امواج مارکسیسمِ اُرتودُکس و مکتبی، و ایسمهای چسبیده به اسامی دیگری چون لنین، استالین، مائو و غیره، با آن «راستای تاریخ» معروفشان به سوی ارض موعودِ سوسیالیسم، یا هویتطلبیهای ملی، مذهبی و مکتبی، باریکهراه یا بیراهههای خود را پی گرفتم.
هم از اینرو، و در ارتباط با موضوع متن و بحث حاضر، هیچگاه خود را ترقیخواه و مترقی ندانستم، و این موضع چقدر دوستان چپ مرا آزرده و متعجب میساخت! صادقانه بگویم که چنین موضع و رویکردی در ابتدا بیش از آنکه حاصل مطالعه و شناخت باشد، برخاسته از شّم یا شعوری حسانی بود. رفتهرفته، و بهخصوص به یمن آشنایی با زبان فرانسوی و خواندن آثاری از کسانی چون رُنه ریزل، ایوان ایلیچ، هربرت مارکوزه، گونتر آندرس، جرج اُرول، سیمون ویل، و بهویژه دو نفر از پیشگامانِ نقدِ تمدن صنعتی، ژاک اِلول و برنار شاربونو، وقتی توصیفهای ستایشآمیز مارکس و انگلس از بورژوازی و فرایند تکامل صنعتی را میخواندم، بیش از پیش به «سوسیالسم علمی»شان مشکوک میشدم، همان که بعدها لنین آن را چنین خلاصه کرد: «قدرت سویتها همراه با برقرسانی سراسری»!
برای معرفی چنین نگاه نقادانهای به تمدن صنعتی و تکنوکراسی بود که مقالههایی منتشر کردم، از اهمیتِ رویکرد شاعرانه به آلودگی ذهن و زبان گرفته (خواروز)، تا جایگاه اکولوژی در نقد رادیکال، یا گونتر آندرس، نقادِ عصرِ جدید مرگمحور، رُمانتیسم انقلابی، ارزیابی اَنی لوبرن از مانیفستِ اونابامبر، جامعهی صنعتی و آیندهی آن، اهمیت نقد آندره بروتون به تکنولوژی و علم (کتاب چراغ در ساعت).
خلاصه این که، منبع الهام راه و نگاهِ من احساس خویشاوندی با همان تفسیر والتر بنیامین از حمله به ساعتهای بر فراز برجها برای متوقف کردن عقربههای پیشرفتِ تاریخ است.
اما طرحِ این نگاه و رویکرد، و بهخصوص اشاعهی آن، با مانعِ مهیبی در ایران مواجهه است. یادم هست که دوستانی از طیف چپ به اقدام من در ترجمه و انتشار آثاری مثل جامعهی نمایش، یا ستایشِ تنآسایی، در ابتدا با سوءظن و تمسخر برخورد میکردند. ما را چه به این حرفها، ما با دینسالاری طرفیم، و باید برای تجدد و مدرنیته مبارزه کنیم. یکی از آنها حتا معتقد بود که ما ایرانیها آدمهای تنبلی هستیم و کتابی در ستایش تنآسایی برای ما مضّر است!
از سال گذشته تا کنون در میان ایرانیان شاهد انفجار و فورانِ ذهنیت و آگاهی کاذبی بودهایم که دولتهای آمریکا و اسرائیل را ناجیان مردمان گرفتار و ستمدیدهی ایران، و راهانداختن جنگ را راه نجاتشان معرفی کردهاند. اما زهدانِ چنین توهمِ شومی مدتها پیش، و از همان زمان استقرار دینسالاری در ایران شکلگرفت و قوام یافت. از زمانی که روند آزادیکشی و ویرانکردنِ امکانات و نشانههای «یک زندگی معمولی»، آغاز شد.
در زندگی لحظههایی هست که احساس میکنی پس از آن دیگر همانی که بودی نیستی، نقطهعطف و چرخشگاهی که نیاز به پوستاندازی مبرمتر میشود. در بارهی نقطهعطف اجتماعی و تاریخی، پیش از این نیز از جمله در مقالهی «موقعیتسازی ــ تقویم ژینایی» پرداخته بودم. پدیدآمدن و درک و دریافتِ لحظهای که در آن احساس پیش و پس بر همهچیز سایه میافکند. اما اینبار حسِ چنین چرخشگاهی چنان شدید و تصورناپذیر است که مرا وامیدارد تا برای درک، یا به زبان نیچهای، هضمکردنِ آن، و سپس بیان و قسمتکردن معناهایش با دیگران، ظرف زمانیاش را در مقیاس وسیعتری در نظر بگیرم. یعنی هر چند در نگاهِ نخست، و بهطور طبیعی و انسانی، این بار جهنم کشتار دیماه سال پیش، و تداوم و و تشدیدش از خلال ویرانگریهای جنگ، عامل اصلی این احساسِ نقطهعطف به نظر میرسد، اما تبارشناسی فاجعه ما را به گستردهتر دیدنِ بسترِ این چرخشگاه وامیدارد.
سهگینترین پیامد ستمگری و مسدود کردن امکان «یک زندگیِ معمولی»، تضعیف نگاه مرکب است. در واژگان روانشناسی، نادیده گرفتن و تاریک گذاشتن بخشی از واقعیت را scotomisation میگویند. عارضهای که شخص قادر نیست واقعیت را در کلیتِ آن ببیند. این یکسویهنگری و تاریکگذاشتن بخشی از واقعیت، یعنی مسکوت، نادیده و نفهمیده گذاشتن واقعیتِ حاکم بر جهان، طی نزدیک به نیم قرن گذشته، با این توجیه، دستاویز و در واقعِ آلیبی [عذر تقصیر و برائتجویی] که جمهوری اسلامی رُسِ ما را کشیده، این نابیناییِ خودخواسته را به مراحل خطرناک و مهیبی رسانده است که آثارش را اکنون بیشاز همیشه میتوان دید، به شرطی که جرأت و توان دیدن داشته باشیم.
ابتلا به این عارضهی وخیم چه در سطح عوام به خاطر تجربهی زیستهشان تحت حکومتی که در آن «دهانت را میبویند، مبادا»، و نیز تأثیرپذیریشان از دمودستگاه تبلیغات رسانهایِ جذب ولایتِ غرب، و چه در سطح خواص و نخبگان، با نظریهپردازیهای سترون و محدود به نقدِ یکسویه، موجب شده که طنز تاریخ بار دیگر به میدان آید و «غربزدگی» را از صورت خام و خندهدارِ اولیهاش به واقعیتی سرسخت و مهیب تبدیل کند. هم از اینرو نیز نقد تمدن صنعتی و تکنولوژیسالاری در زبان فارسی تقریباً هیچ است.
در چنین بافتاری است که مشکل و مسئلهی من برای نوشتن این مقدمه به مشکل و مسئله، یا پروبلماتیکی تاریخی و اجتماعی گره میخورد. در جغرافیای سیاسی نفرینشدهای که عصارهی بلایای عالم بر سرش آوار شده، و با اینهمه غول زیبای زندگیخواهیِ زن زندگی آزادی را آفریده است؛ در سرزمینی که قادر است توان تمرد ریشهای و آهسته و پیوسته علیه ستم و مبارزه علیه تمکین را همچون الگویی به ساکنان کشورهای دارای «مدرنیته و تکنولوژی» نیز بیاموزد، به فاصلهی دو سه سال، بازیچه و ملعبهی قدرتهای ضد زن و زندگی و آزادی میشود، قربانیِ ابرقدرتهای مدرن و اَبَرتکنولوژیک!
به یادِ دو مفهوم بنیادی در کتاب جامعهی نمایش میافتم: یکی عبارتِ «در جهان بهراستی باژگونه راست لحظهای از دروغ است»، و دیگری معنا و مفهوم تضییعِ کیفیت.
من نیز همچون میلیونها نفر مصیبت جنگ را نخست از نزدیک و سپس از دور با تمام وجودم احساس و تجربه کردهام. بعد، بر اثر مجاورت با مناطق آتشسوزی، همراه با گرمایش جهنمی اقلیمی مجبور بودهام هفتههای متوالی با پنجرههای بسته سر کنم. آمار کشتهشدگان بر اثر گرما، در مدرنترین و مترقی (پیشرفته)ترین کشورهای تکنوسالار ترسناک است. طبق گزارشهای رسمی و علمی ساکنان کرانههای خلیج فارس، در کنار عواقب جنگ، قربانیان این تغییرات اقلیمی و گرمای جهنمی هم هستند. چه زنجیرهی علّی این مصایب را به هم وصل میکند؟
و سرانجام باز به لورکا و بنیامین برمیگردم. به کیفیتهایی که آنها زیستند و برای همیشه نابود شده است. کدام انسانی، جز تراانسانها، transhumains ، میتواند غبطهی گذشتههای انسانیتر را نخورد؟ چرا سال به سال دریغ از پارسال؟ به حکم و فرمان کدام فرمانروایی؟
شاید تمام ماجرا این باشد: تمرکز بر معنای این عبارت که «آنچه میبینم نمیخواهم، آنچه میخواهم نمیبینم»؛ و این پرسش که چیست آنچه نمیخواهیم، و براستی چیست آنچه میخواهیم؟ و چگونه به آن دست یابیم؟
نباید بگذاریم سوگِ تضییعِ کیفیتِ زندگی را از ما بگیرند. جهان زیر سلطهی شکارچیان و طعمهجویانی روانپریش است که با تکنیک و فناوری، که در ذاتِ خود زندگیکُش است، زمامدار سرنوشتِ ما شدهاند.
متنی که در ادامه میخوانید از زبان مرجعی است که در جایگاه ناجی ما نشسته است! نجاتِ ما با بُمب و رسانههایش.
و اما در بارهی عنوانِ این متن:
یانیک بلان عنوان اصلی متن خود را Dans l’homme tout est bon و عنوان فرعی را به زبان لاتینی Homo homini porcus گذاشته است. باید اول در بارهی عنوان فرعی توضیحی بدهم: این جمله ارجاعی طنزآمیز است به یک عبارت لاتینی معروف Homo homini lupus est «انسان گرگِ انسان است». این اصطلاح نخستین بار در کمدیِ آسیناریا Asinaria (کمدیِ خَرها، سال ۱۹۵ پیش از میلاد)، نوشتهی نمایشنامهنویس رومی Titus Maccius Plautus، پلوتوس، پلاتس (پلات، تلفظ فرانسوی این اسم)، رخ نموده است. جمله در متن اصلی چنین است:
Lupus est homo homini, non homo, quom qualis sit non novit
«برای انسان، انسان یک گرگ است و نه یک انسان، آنگاه که نداند این انسان چه انسانی است»
معنی این عبارت در شکل نخستیناش این است که آدم آدمی را که نمیشناسد گرگ میپندارد. این عبارت را بعدها کسان دیگری نیز، گاه به شکلی تغییریافته، به کار بردهاند: پلینیوس در تاریخ طبیعی، اراسموس در کتاب امثال و حکم، (مَثلِ ۷۰)، رابله در کتاب سوم (فصل ۳)، گیوم دُ بارتا در فتوحات ایمان، مونتنْی در مقالات، آگریپا دُبینیه در تراژیکها، فرانسیس بیکن در پیشرفت علم و نو ارغنون، و سپس توماس هابز در کتاب در بابِ شهروند (در متن مقدمهی آن، تقدیمنامه به کُنت دووُنشایر) ، و این تنها مورد در میان آثار هابز است که جملهی یادشده ( که در کتاب لویاتان هم دیده نمیشود) همراه با جملهی دوم آمده است: « و قطعاً به یکسان راست است که هم انسان خدای انسان است، و هم انسان گرگ انسان است». مولیر نیز در مردمگریز عبارت را با اندکی تغییر به کار میبرد: « چنانکه در روابط میان انسانها همچون گرگهای واقعی زندگی میکنید»؛ و نیز شوپنهاور در جهان همچون اراده و بازنمود.
سرژ بوشار، انسانشناس کانادایی میگوید: « انسان گرگِ انسان است، انصافاً برای گرگ حرف چندان مشفقانهای نیست». زیرا بنا بر ضربالمثل لاتینی دیگری «گرگ گرگ را نمیگزد» که شکل فرانسوی آن این شده است: «گرگها یکدیگر را نمیدرند»؛ در توصیف استعاریِ حمایت درونی افراد در دل یک گروه مشترکالمنافع.
در نقطهی مقابل ، سِنکا ضربالمثل یونانیِ « anthrôpos anthrôpou daïmonion » را به «انسان چیز مقدسی برای انسان است»، و شاعر لاتین، کاسیلیوس ستاتیوس، آن را به «انسان خدای انسان است» ترجمه میکنند. این ارزیابی دوگانه نسبت به روابط انسانی که به صورتِ آنتیتز زبانزد و ضربالمثل شده ، در سنتِ اندیشهورزی غرب سابقهدار است. در راستای فکریِ مونتنی و هابز، اسپینوزا نیز در قضیهی ۳۵ از بخش چهارم کتاب اخلاق به آن میپردازد. برگسون هم در دو سرچشمهی اخلاق و دین مینویسد: « دو حکمِ متقابلِ انسان خدای انسان است، و انسان گرگِ انسان است، بهراحتی با هم سازگاری دارند. وقتی فورمول نخست به کار میرود منظور یک هموطن و منظورِ فورمول دیگر بیگانگان است».
عنوان اصلی متن حاضر نیز معنایش را از همین عنوان فرعی و کلمهی «خوک» میگیرد. Dans l’homme tout est bon، یعنی «همهچیزِ انسان خوب است»، و این جمله نوعی مضمونرباییِ هجوآمیز از یک عبارتِ ضربالمثلیِ فرانسوی است که میگوید «همهچیزِ خوک خوب است».» اصطلاحی عامیانه و مشهور در زبان فرانسه به این معنا که تقریباً تمام بخشهای بدن خوک خوردنی، قابل مصرف و استفاده است: ژامبون، دنبه و چربی، سوسیس، دنده، پا، گوش و غیره. و بنابراین چیزی دورریختنی در آن نیست. این عبارت در سنت قدیمی روستایی و بهویژه در سنت تهیهی فرآوردههای گوشتی از خوک ریشه دارد؛ سنتی که در آن پس از ذبح حیوان، تلاش میشد تقریباً همهی قسمتهای آن مورد استفاده قرار گیرد.
دانستن دو نکتهی دیگر نیز برای بهتر پی بردن به دامنهی طنزآمیز این عنوان، برای خوانندگان فارسیزبان این متن بد نیست.
ژرژ وُلینسکی Georges Wolinski ، کاریکاتوریست، هجویهنویس، منتقد اجتماعی و مبارز ادبی خوشنام، که در عملیات تروریستی علیه نشریه شارلی اِبدو، در سال ۲۰۱۵ در پاریس به قتل رسید، کتابی کارتونی یا مصور دارد با همین عنوان «همهچیز در انسان خوب است»، طرح و تصویر روی جلد این کتاب (انتشار سال ۲۰۰۱) چنین است:

مردی در وضعیت چار دست و پا، مثل تصویر خوک یا گاو و گوسفند در قصابیها، همراه با توضیح کیفیت گوشتِ قسمتهای مختلف بدن توسط خانم قصاب، فروشنده، آموزگار،… با لب و لوچهای آویزان از تعریف قطعات مختلف گوشت: «Miam Miam» که تقریباً معادلِ آوای «اووم» یا کلمهی «بهبه» در فارسی است.
و دیگر این که «Tout est bon dans le cochon» («همهچیزِ خوک خوب است») عنوان ترانهای از ژولیت (Juliette)، خوانندهی فرانسوی، است که به طنز، بازیهای زبانی و ترانههای نامتعارف و شوخطبعانه شهرت دارد. این ترانه نیز از همان معنای دوگانه و فضای طنزآمیزِ عبارت استفاده میکند و با دنیای خوک و فرآوردههای گوشتی بازی زبانی و کمیک دارد.
بر پایهی این نکتهها، میتوان عنوان اصلی متن را «همهچیزِ انسان خوب است» و عنوان فرعی را «انسان خوکِ انسان است» ترجمه کرد، و در ضمن به یاد داشت که اینجا منظور از کلمهی «خوب»، خوردنی، بهدردبخور و متردافهایی از این دست هم هست.
