دریــافت فایـــل پیدیاف
این بار نیز لابیرنتِ زبان فارسعربی ما مرا در خود میچرخاند:
درود: سلامتی و تندرستی، ثنا و ستایش، سلام و آفرین؛ بدرود: ترک کردن، دوری و جدایی، (با آرزوی سلامت ماندن)، وداع و خداحافظی.
وداع: «اسم مصدر است تودیع را و آن تفأل است به تنآسانی و راحت که لاحِق حال او باشد وقت بازآمدن از سفر؛ نیایشی که در هنگام مسافرت و مفارقت از یکدیگر بر زبان می آورند» ؛ و از معانیِ تودیع: ودیعه، به امانت سپردن …
آشنایی و پیوند با تو زندگی مرا رقم زد، چشماندازش را، sens معنا، جهت، و حسِ آن را. و خواندن و ترجمهی آثارت زبانم را.
در ایام خونریزی و جنگ امسال، با محبت و نرمخویی همیشگیات از ما خواستی سفر به ایران را پایان دهیم و برگردیم، تا خیالات از بابت ما آسودهتر شود.
در بازگشت، خبرِ درگذشت دوستمان ونسان کوتَن را از تو شنیدیم، دوستی که شرایط دشوارش در اواخر سال پیش اشک به چشمانت نشانده بود.
و هفتهی پیش چند روزی از واپسین روزهایت را با هم زیستیم، و تو همین که درد مجال و مهلتی به تو میداد، با ذوق و شوق در قبال پرسشها، گاه قلم و کاغذ و گاه لپتاپات را میخواستی، تا جملهها و گزینگویههای همچنان درخشانات را بنویسیم. در بارهی زندگی، زن، جنبش گنوسیها و کیمیاگری، و تأکید تو بر دورهی پیشامسیحیِ آن جنبش، گاه به نجوا گفتی، معما همچنان همان است: چرا انسان از هزارهها پیش راه تخریب تمدن را در پیش گرفت و از همزیبودن با طبیعت جداشد؛ گاه هوس آبجو یا شربت سکنجبین میکردی و چشمانت برق میزد، برق شیطنتِ زندگیخواهی جاودانهات؛ گفتی تمام عمر خواستار طلوع سپیدهدم دیگری برای انسانیت از پس هزاران سال شب سیاهِ ناانسانیت و زندگیستیزیاش بودهای؛ گفتی: زن رقص جاودانهی زندگی است، و در لحظاتی میان بیهوشی و بیداری از میلات به ارسال هدیه به دوستان میگفتی …
این لحظههای درود و بدرود و وداع ما بود، ودیعهی زندگیخواهی پایانناپذیر تو، به من و از من به دوستدارانِ فارسیزبانات، پس برای آنها متنی را که بیست و سه سال پیش نوشتهای ترجمه میکنم، از پیشدرآمدِ کتابات، شوالیه، بانو، شیطان و مرگ،[1] انگار خودت این نتهای بدرود و وداع را همچون تدوام رشتهی پیوندمان پیشاپیش به ما اهدا کردهای، درود بر تو همراه و همدلِ رهگشا و رهاییجوی رها…
همهچیز بخواه و منتظرِ هیچچیز نباش
من دلمشغولیام در مورب پیمودن و بررسی وضعیت را پیش از عبور از واپسین مسافتها[2] در این دریانوردی، با نویدِ رسیدن به نمیدانم کدام بندر که در آن رسیدنْ یک عزیمت است، در پرتوِ واقعیتی خیالآمیز نهادهام که دورِر، گرونهوالد و آلتدورفِر نقاشیاش کردهاند.
آرتور کراوان پرسیده بود: «کار و بارتان با زمان به کجا رسیده است؟» بیتردید باید به شیوهای غیر از ژید پاسخ داد که ساعتاش را درآورده و اعلام کرد: «ساعت پنج است».
کار و بارم چیست در جهانی که جهانِ من نیست، که من بخشی از آنام، که از آن نفرت دارم چون مرگ اشاعه میدهد و شیفتهدلانه دوستاش دارم چون زندگی بیوقفه در آن باززاده میشود؟
به کجا رسیده است سرگردانیِ شوالیهی عریان در زیر زرهاش، عشق که بر او سایه افکنده و همراهی و راهنماییاش میکند، شیطان که گمراه و روشناش میکند، زیرا ابلیسْ نور سیاهِ انحلالِ خود او را پیش پایش میافکنَد، و سرانجام مرگ، که من ردّش میکنم چون به پشتوانهی تاریخی ناانسانی خودفرمانیای را غصب میکند که بهطور طبیعی از آنِ موجود زنده است؟
من با عزمِ لوترهآمون همرایم که میگوید: «من خاطرات نخواهم نوشت». اعترافات به مذاق من نمیسازد زیرا وثیقههای بسیار برای نمایشی فراهم میکند که اصلاً روالِ زندگی من نافیِ آن است. در عوض، هیچ دلیلی در دست ندارم که موجب شود جاذبهای را کتمان کنم که همواره اقدامِ مونتنْی در ترسیمِ زندهی زندگیِ خویش، بهرغمِ رنگهایی که جهان بر او تحمیل میکرد، برای من داشته است. با نوشتن فقط یک کتاب، که به اقتضای زیر و رو شدنهای جامعه، و بهصورتی جداییناپذیر از آن، متغیرهای زندگانیام، پیوسته بازنوشته، تکمیل و تصحیح شود، احساسِ آشنایی و الفتیِ شوخطبعانه با او دارم.
هر افزودهای بر رسالهی زندگیدانی، ترجمانِ پیشرفتی، هر چقدر هم نامطمئن، در آگاهیای در کلنجار برای گرهگشایی از کلافِ سرنوشتسازیای بوده است که من خواهانِ تنظیم روندِ آن بودهام. اگر تحلیل و واکاوی من بر پایهی عناصری شخصی صورت گرفته به این قصد نبوده که ارزشِ الگو و سرمشق از آن برکشم، بلکه تلاشی بوده برای روشنساختنِ نوعی آخرین سفر چنانکه انگار، در برابر و برخلافِ همهچیز، هنوز اولین سفر است؛ برای جان دوباره بخشیدن به خواست و ارادهای، در بطنِ امتناع از آنچه باید پایان گیرد، در جهتِ، اگر نگویم آغازی دوباره دستکم، گشودنِ درهایی که بسته مانده یا با هراس نیمهباز شده است.
انتخاب من این بوده که به این آشفتگیِ عواطف و افکار از راهِ شور و شیفتگیهایی بپردازم که بهآنها بیش از هرچیز دلبستهام: عشق، دوستی، زندگیخواهی، ماجرای لابیرَنتیِ سرنوشتسازی، کیمیاگریِ میل، تجربهی حسّانی، واقعیتِ جانوری، خوشبختی، شعر[3]؛ و از خلالِ هرآنچه موجب فساد و تباهیشان میشود: ترس، پول، تکبرِ ذهنیِ محرزپندار.
کوشیدهام تا زندگیِ روزمرهام را در انطباق با ایدههایی قرار دهم که در صددِ روشنکردنِ آگاهی از آن بودهاند. هیچیک از کتابهایم نبوده که من به آن اهمیت داده باشم و زادهی لحظهای بحرانی نبوده باشد، آنگاه که با پیشاحساسِ زوالِ فلان گذشته من به گمانهزنی در بارهی آیندهای پرداختهام که پنجرههای اکنون را چارتاق خواهد گشود.
شوالیه، بانو، شیطان و مرگ، مصادف با یکی از همین آذرخشوارگیهاست که سرنوشتسازی در آن جمع میشود بی آنکه دلواپسِ دانستنِ این باشیم که در پایان یا در آغاز راهیم، از بس که این مفاهیم الغا میشوند. تنها در مرگ یا در عشق است که عطشِ نافرونشاندنی به مطلق ناگهان پی میبرد که در حال فرونشانده شدن است. این حسکرد چنان قوی است که انگار همهی حسکردهای دیگر نه این که زدوده شوند بلکه به صورت یک سرزندگیِ فوَرانی تقویت میشوند.
این که چنان رفتار کنم که در معیتِ تنها با خودم بودن برایم ناخوشایند نباشد خوشبختانه مرا از دغدغهی خوشایندِ این یا آن کسِ دیگر بودن مصون نگاه داشت. وقت گذاشتن برای معاینهی اینکه چه چیزی در من رو به راه نیست، یا برعکس، در خُرخُرِ خودپرستیِ ارضاشده، زیادی رو به راه است، وقت و زمانی سرشار از شیفتگیها و لذتها بود که بدون آن گویی شیفتگیها و لذتهایم طنینی تهی مییافت. آنچه مرا از مسلکِ خوشباشی دور نگه داشت دقیقاً سایهی مرگ و نگونبختی بود، سایهای که بر کامجوییهای بهخوبی برآوردهشده مستولی بود، همانا قحطیِ وجودی و هستیانهای بود که همچون ویروسی قطرهقطره به قلبِ وفور رسوخ میکرد. مزمزه کردنِ جرعهای از شراب مارگو بدانسان که گویی آخرین جرعه است، مرا به وجد نمیآورَد. من میخواهم که در امتدادِ کامیابیها به ریشههای زندگی دست یابم، جایی که حضورِ عشقِ مطلق پدیدار میشود.
زمانی هست که سالها زدوده میشوند. آنها به همان اندازه که وقعی به شمردنشان نگذاشته باشیم راحتتر ما را به حال خودمان میگذارند. ما را در میانهی جنگلی تنها میگذارند که همزمان غریب و آشنا، اضطرابآور و آرامبخش است. هیچ هیولایی سهمگینتر و دلرباتر از هیولایی نیست که در درونمان جولان میدهد. من سعی نکردم با او مبارزه کنم یا راماش سازم. ترجیح دادم دلاش را به دست آورم و با او چون دوست رفتار کنم.
ماجرا در قلب کسی است که بر خیمریاهای خویش سوار است. برخی از راههای پیمودهام با هم تلاقی کرده یا یکدیگر را شکستهاند، اما در من و در برابر من، غرقه در هالهای از شگرفای پیوسته باززادهشده از عشق، بانو قد برافراشته است.
زیرا در زن عشقی نیست که عشق به زندگی نباشد.
به هیچچیز اعتقاد نداشتن به من اجازه میدهد تا چنین بیاندیشم که هیچچیز پایان نمیگیرد چرا که عشق جاودان است و ــ تا جایی که من میدانم ــ زندگی همواره از نو آغاز میشود.
از هنگامی که دیوانهی زندگی بودن را برگزیدهام، مرگ به نظرم بیمعنی میآید؛ و حتا آنگاه که مرا زیر ضربههای متافیزیکِ سردش نابود کرده باشد، کاری جز خندیدن به آن نخواهم کرد، همچون خندیدن به استدلالهایی که از نظر عالمان الاهیات در گذشته مرتبهای بس رفیع داشت.
پُرسمانِ من بیپاسخ است، اما در اعماقِ شک و تردیدهایم اطمینانهایی دارم. و این خود شاید کافی باشد در دل دورانی که با بروز مرضنشانههایی از یک گندیدگیِ جهانشمول و بی مشابهت به هیچ دوران دیگری، با گذر از غربالِ توهمزداییهایش در جستوجوی نشانههایی از یک تمدن انسانی است که ناشیانه و سادهلوحانه سعی میکند برپاگردد.
[1] – شوالیه، شیطان و مرگ، نام نقاشی معروفِ دورِر است، که رائول کلمهی بانو (عشق) را به آن افزوده است، همچون پادزهرِ شیطان و مرگ.
[2] – encablure ، واحدی برای مسافت، از کلمهی کابل و طناب در دریانوردی، مشابه «گره» که واحد سرعت است.
[3] – عنوانهای فصلهای کتاب.

خیلی متاسفم آقای صفدری عزیز و ممنون بابت این متن
سپاسگزارم.
تحت تاثیر این بدرود قرار گرفتم. همدردی مرا بپذیرید.
با درود و سپاس از لطف شما