دریــافت فایـــل پیدیاف
سوغاتِ سفرِ پارسال من حالمایهی کمان و چنگِ همشاددلی در هوای اَفریقیه بود و سفر امسال ذهنام را آبستنِ تننوشتهای کرده با عنوانی از این دست: «رسالهی زندگیدانی در جهنم»؛ همچون پژواکی از خواستِ دیرین یار سالخوردهام، رائول، که رسالهی قدیمیاش را شیطنتوار «برای استفادهی نسلهای جوان» نامیده بود، و همیشه مرا به نوشتن متنی مشترک دعوت و ترغیب میکرد تا در زوایای عشق و عصیانمان همنوازی کنیم.
آن حالمایهی «بهشتیِ» پار و این روانزخمِ این بار، طی نُه ماه در دو سال، همچون دو بالِ همان هما و کرکسی که بهاختصار انشایش کردم، همان آمیختگی و به قولِ ویلیام بلیک، تزویج بهشت و دوزخ، این بار مرا آبستن و باردار یک سینه سخن کرده، سخن و حرفهایی که حروف و کلماتش مثل همیشه است اما نمیخواهد چون گذشته معنی شود، لبریز از خشم و عطوفت است اما شطح و لبریخته هم نیست، حسی است برخاسته از درکِ جهنمیتر شدنِ جهان، و این که برای نجات دیگر دیر شده، اما آمیخته به شکفتنهای ناگمان و ناگهانِ شوقی کودکانه به احیای کودکیِ خود و جهان، این که هیچچیز تمام نشده و همهچیز آغاز میشود…
البته یادم نمیرود حرف پُل ورلِن را در شعری به نام «رؤیای آشنای من» که با این چهار بیتی آغاز میشود:
اغلب این خواب عجیب و نافذ را میبینم// یک زن ناشناخته، که دوستاش دارم، و دوستام دارد،
//و هر بار، نه کاملاً همان زن است و نه کاملاً زنی دیگر// و مرا دوست دارد و مرا میفهمد.
که بیت سوماش، «و هر بار نه کاملاً همان است و نه کاملاً دیگری»، در گفتار و عرصهی ادبی، خیلی معروف و تقریباً ضربالمثل شده.
یا این بیت معروف شعر بلند ژرار دُ نروال، «آرتمیس»:
سیزدهمین باز میآید و همان اولین است
همواره همان یک ــ یا تنها لحظه
…
این «هر بار نه کاملاً همان و نه کاملاً دیگری» بودن، مدام میزآنابیم، ورطهاندازی و غوص در مغاک معانی میطلبد، که من اینجا آن را نفسِ هنوزم مینامم، تا در ضمن، به دوستان خوانندهام پس از مدتها تعلیق و تعطیلی سایت این گونه سلام کنم:
دوست را گر سر پرسیدنِ بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
نخست از خواننده خواهش میکنم پیش از خواندن این متن مقالهی معنای تجربه در اندیشهی نیچه را، اگر شده یک بار دیگر، بخواند. تفاوتهای ظریف اما پُرمعنایی که نیچه میان تجربهی زیسته Erlebnis ، تجربهآموزی Erfahrung، تجربه و آزمون Experiment و تجربهآزمایی Experimentation قائل است برای فهم و بیان آنچه طی نیمسال اخیر بر سر من، ما، مردم، زندگی چه در ایران و چه در جهان، آمده بسیار روشنگر و راهگشاست.
بخشهایی از آن مقاله را اینجا میآورم:
نیچه در بند ۳۲۴ از دانش شاد، از کشفِ بزرگِ خود یعنی «زندگی همچون وسیلهای برای شناخت»، یا زندگی همچون یک تجربهآزماییِ شناخت، سخن میگوید و این اندیشه را رهاننده یا آزادیبخشِ بزرگ مینامد. اندیشیدن به زندگی همچون یک وسیله، یعنی که زندگی فینفسه و درخود، فاقدِ هدف، معنا و ارزش است (مرگِ خدا)، و تنها دلشیفتگی (شور و عشق) به شناخت است که برای زندگی هدف، معنا و ارزش میآفریند. به عبارت دیگر، زندگی وسیلهای است در راه و راستای آنچه میخواهیم، دوست داریم و به آن عشق میورزیم، و در تقابل با آنچه نمیخواهیم و از آن نفرت داریم.
دورهی فترتِ اخلاقی ــ کیست که از حالا بتواند آنچه را که روزی جایگزینِ احساسها و داوریهای اخلاقی خواهد شد توصیف کند ــ با وجودی که میتوان با اطمنیان دید که اینها بر شالودههایی یکسره معیوب ساخته شدهاند و تعمیرِ بنای آنها ناممکن است. الزامی بودنشان روز به روز کاهش مییابد، دستکم تا جایی که الزامی بودنِ عقل کاهش نیابد! ازنوساختنِ قوانین زندگی و عمل: برای انجام چنین تکلیفی، علومِ فیزیولوژی و پزشکیِ ، اجتماعشناسی و انزواشناسیِ ما هنوز بهقدر کافی از خود مطمئن نیستند. حال آنکه تنها همین علوم میتوانند سنگبناهای آرمانهای نو (اگر نگوییم خودِ این آرمانها) را فراهم سازند. بنابراین ما، بسته به ذائقه و استعدادهامان، در یک زندگانیِ موقت/مقدم یا یک زندگانی مؤخر/کِشدادهشده به سر میبریم، و بهترین کاری که، در این دورهی فترت، میتوانیم بکنیم این است که تا جای ممکن شاهانِ خودمان باشیم و دولتهای آزمایشی کوچکی بناکنیم. ما تجربهآزماییایم: با کمال میل بخواهیم که چنین باشیم.
بنابراین ویژگیِ یک تجربهی زیسته این است که نیرویاش وسیله و امکانِ بیاناش با کلمات را از ما سلب میکند، چنان که گویی منقلبشدگییی که در ما برمیانگیزد با ساختارها و کارکردهای زبان ناسازگار است. اما اگر نمیتوان توصیفاش کرد پس نباید توصیفاش کرد: گذشتن و جریانداشتن، جذب و هضمِ یک تجربهی زیسته مستلزمِ آن است که در پیِ دیدنِ آن نباشیم، یعنی نخواهیم آن را ملاحظه و رصد یا نپاهش کنیم و بخواهیم بفهمیم چه میگذرد. حفظ سکوت و تاریکیِ حیاتِ غریزی: چنین است دستورِ غذایی پرهیزانه، و انضباطِ خاصِ تجربهی زیسته. این نکته را نیچه بهصورت آفوریسمی با عنوان «نخواهیم بیموقع بنگریم» در کتابِ راهگرد و سایهاش چنین خلاصه میکند:
«مادام که چیزی را زندگی میکنیم، باید به زیستنِ تجربهاش تن بسپاریم و چشمانمان را ببندیم، یعنی در وسط ماجرا خود را ناظر [رصدکننده، نپاهشگر] آن نکنیم. وگرنه هضمِ تجربهی زیسته مختل میشود و به جای فرزانگی سوءهاضمه به بار میآورد.»
تجربهی زیستهای که بهخوبی هضم شده باشد تبدیل به فرزانگی (Weisheit آلمانی، sagesse فرانسوی) میشود. دانایی و حکمتی که بیهوده میکوشیم در بحبوحهی تجربه (در میانه و در دل ماجرا) فورمولهاش کنیم تنها وقتی ممکن است که زمانِ تجربه را از زمان اندیشیدن به تجربه تفکیک کنیم. آنچه هومر را در تقابل با آشیل قرار میدهد تنها این نکته است که نمیتوان همزمان شاعر و قهرمانِ ایلیاد بود، اما هیچ چیز مانع از آن نیست که با توالیِ زمانی و پیاپی، یعنی یکی پس از دیگری، قهرمان و شاعر، یا دیگر نه فقط شاعر بلکه فیلسوف و فرزانهی تجارب خودِ باشیم. در واقع هنر عبارت است از توصیف تجاربِ دیگران، و فرزانگی اندیشیدن به تجاربِ از سر گذشته؛ و این دو در اصل معنای یگانهای مییابند، زیرا از خلال تجربه ما به کس دیگری تبدیل شدهایم که این تجربه را از سر گذرانده است.
در مقالهی کمان و چنگ و همشاددلی نوشته بودم:
عصاره و لباب فلسفی ـ شاعرانهی نیچه در لغت و مفهوم Versuch نهفته است. این واژهی آلمانی از پیشوند Ver و کلمهی Suche (جستوجو، پژوهش، به دنبال چیزی گشتن) ساخته شده است. برای معنای Versuch و معادل فرانسوی آن، essai، نمیتوان بهآسانی معادل فارسی پیدا کرد. برای کلمهی فرانسوی essai، به معنایی که مونتنی هم به کار برده است، مترجمان فارسی تاکنون معادلهای جستار، تتبع، مقاله، به کار بردهاند. اما کلمهی «فِرسوخ» آلمانی و «اِسه» فرانسوی، بر معناهایی مانند سعی و کوشش، امتحان و آزمون و آزمایش هم دلالت دارند.
بنابراین اگر هستهی معنایی جستار (جستوجو)، و نیز معنای ضمنی آزمون (سختیِ تجربه) را فراموش نکنیم، میتوانیم این مفهوم نیچهای را، که ترکیبی از کوشش، جستوجو، و نیز آزمون و آزمایش است، هم «جستارِ آزمایشی» و هم «آزمونِ جویندگی» بدانیم. یا تلاش و کوشش و کلنجار برای شناختن و یافتن. کلنجار، در اصل، و هنوز در گویشهایی بهویژه در جنوب ایران، به معنی خرچنگ (و یا عنکبوت) است، و این معنی هنوز در اصطلاح «کلنجار رفتن» باقی مانده است. که هم گلاویز و درگیرشدن است، و هم در تشبیه با نوع راهرفتن خرچنگ، «با حرکاتی بسیار کاری کم کردن چون خرچنگ در شنا یا رفتن بر زمین» (دهخدا)؛ و «کالنجار را بعضی مورخان مانند ابناثیر به شکل کالیجار ضبط کردهاند. کالیجار صورت دیگری از کارزار فارسی و کاریزار پهلویست. صورت دیگر کالنجار، کالنجر است که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه ضبط کرده است.» (علیاشرف صادقی، مسائل تاریخی زبان فارسی).
تفسیر من از «فِرسوخ» نیچهای، جستاری کلنجارگونه و آزمودن (ور رفتن با) معانی است در شناختن و بیان زیستهها در پیوند با زندگیخواهی. تکاپوی تجربه. گاهی آن را ترجمهی تجربه (زیستهها) نیز نامیدهام.
بخشی از پیامی که در بازگشت از این سفر، این «فصلی در جهنم»، به دوستانم نوشتم این بود:
دو سفر ما به ایران در دو سال گذشته، و هر بار در ماههای زمستان و بهار، رویهمرفته تقریباً ۹ ماه طول کشیده، مثل دورهای از آبستنی و بارداری! بار اول در جانِ ما جاذبه و افسونی متولد شد که من ارتعاشهای آن را، که با «حوالی خواستِ خوشبختی» شروع شد، در متنهایی بیان کردم. بار دوم گازانبر و گیرهی کُشندهی دو بربریت و عفریت جنگ، جسم و جانهای ما را در چنگال پلیدش مجروح کرد. در طول این مدت مدام میگفتم که هر کدام از ما یک سینه سخن داریم، و در انتظار فرصت بیان معلق مانده بودم. من هنوز نتوانستهام زبانی در خور بیان و ترجمهی تجربهی اخیر و حالوهوای عاطفیام پیدا کنم. از ته دل، دل و اندرونی، امعاء و احشایی، بر این باورم که با تجربه و عبور از کابوس جنگ یا بهتر بگویم جدال با هیولای جنگ، دیگر نمیتوانیم «نه کاملاً همان و نه کاملاً دیگری» باشیم. و این موجودی که شدهایم یا در حال شدناش هستیم، دیگر نمیتواند با زبان، گرامر، واژگان و نحو بهصورت قبل خود را بیان کند. و آرزویم این است که دشواریِ یافتنِ زبانی در خورِ بیان این تجربه ما را به «عادیسازی» آن سوق ندهد.
دو تجربهی متفاوت و متضاد اخیر، پارسال و امسال، مرا در باور به همامیزی بهترین و بدترینها در زندگی راسختر کرده. همان «وصلت بهشت و دوزخ» (The Marriage of Heaven and Hell) از ویلیام بلیک (که ترجمهی فارسیای که من از آن دیدهام چندان چنگی به دل نمیزند).
از دیماه تا کنون نوشتههای بسیاری به زبان فارسی منتشر شده در بارهی تروما یا روانزخمِ مضاعفِ کشتار داخلی و جنگِ خارجی طی کمتر از نیمسال، و این قصه سر دراز خواهد داشت. سه جنگ پیاپی در یک کشور طی تقریباً پنج دهه، خاصه کشوری دچار استبداد عتیق و جدید، زخمی عمیقتر و کاریتر از آن بر جا میگذارد که آثارش در اعماق روانیاجتماعی به این زودیهای زدوده شود. من در اوایل جنگ ایران و عراق، و در طول مدت جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران، با عفریت جنگ از نزدیک روبهرو شدهام. به هنگام وقوع جنگ موسوم به دوازده روزه زیر آسمان ایران نبودهام، و پس اضطرابِ جانکاهِ دنبالکردن اخبار جنگ از راه دور را میشناسم.
تابستان پارسال در مقالهی «خیره به عفریت جنگ» نوشتم:
[چهارده ماه پیش در متنی با عنوان گمشو جنگ، مواخذهی صهیونیسم نوشته بودم :«همهی این مقدمه را شکستهبسته نوشتم تا بگویم چرا عبارتِ گمشو جنگ اولین ترجمهی حالمایه یا حالت عاطفیِ من بهویژه در این مدتی است که جنگ و قتلعام در فلسطین بار دیگر زبانههای زندگیکُش بربریت را شعلهور کرده و جنگافروزانِ این جهان واژگونه و دیوسیرت برای تسری آن به ایران آماده میشوند.»
و حالا میبینیم آن آمادهشدن برای تسریِ چه جهنمی بوده است. و چرا همسرنوشتی ما با مردمان غزه عریانتر از همیشه شده.
گفتن و نوشتن در دل اضطراب و اضطرارِ برآمده از جهنم جنگ توان و زبان دیگری میطلبد. توانی خیره به احساس ناتوانی، و زبانی در معرضِ لکنت و ترجمان اندیشهای بیتاب و ملتهب که نمیخواهد ازهمبگسلد. گویی زندگی نمیخواهد در برابر هیولای زندگیکُش از خود احساس عجز نشان دهد و با او بیعت کند. زندگی همچنان بر آن است که به بدبختی نه بگوید و خواستِ بیکران خوشبختی را تصدیق کند.
اگر تجربه را ترکیب و سنتزی از زیسته، دیده، و دانسته تعریف کنیم، تجربهی فردی من مدام، به قول اوکتاویو پاز، میان «کمان و چنگ» در تنش و کشاکش بوده است. میان مهجور ماندن تجربههایم و احساس تنهایی و کمشماری ناشیِ از آن و اشتیاق به تسری و قسمتکردنِ آن و چشیدنِ طعمِ خوشِ همدلی و پیوندیابی.
این تنش از همان دوران جوانی در رویکرد به تجربهی انقلاب ۱۳۵۷ و سپس به تجربهی جنگ ایران و عراق، مدام برایم محسوستر و مأنوستر میشد. مقیم شدنام در فرانسه و تجربهی «دموکراسیِ جهانِ آزاد» آن احساس کشاکش و ضرورتِ نگاه مرکب به واقعیتِ جهان را در من ریشهدارتر ساخت. ترجمهها و نوشتههایم چه به صورت کتاب و چه انتشار اینترنتی، انگیزه و هدفی جز تعیمق این نگاه و قسمتکردن و اشتراکِ آن با همزبانهایم نداشته است.
اشارهام به فراروندِ این تجربه به این منظور است که بتوانم اضطرار این لحظهی فاجعهآمیز یا تراژیک را در عباراتی تلگرافی بیان کنم.
نقطه شروع این رشته اما باز به عقبتر برمیگردد. در متنی با عنوان «در شناخت نظامِ زندگیکُشِ مستولی بر جهانِ وارونه»(یک فیلم و یک کتاب) هم به فیلم بلند مستندی اشاره کردم ساختهی رائول پک Raoul Peck به نام «همهی این وحشیها را سربهنیست کنید» در بارهی علل و عواقب استعمارِ قارهی آمریکا و نسلکشیِ بومیان آن قاره. این اثر که فورمِ آن ترکیبی از مستند و روایت تخیلی ـ داستانی است، تاریخ شش قرن استعمار و بهرهکِشی، نسلکُشی، دروغ، و اعمال زورِ و خشونت توسط قدرتهای اروپایی را از آغاز تهاجم و تاراج قارهی آمریکا تا به بردگی کشاندن قارهی آفریقا، و چنگانداختن سرمایه بر تمامی سیاره، چنان گویا بیان میکند که رابطهی علت و معلولی میان این تاریخ و وضعیتِ کنونی جهان بهگونهای بدیهی عریان میشود.
ماجرای ایجاد دولت دینسالارِ صهیونیست در فلسطین نیز حلقهی دیگری از همین زنجیره است، پایگاه و زرادخانهای در خدمت سلطه و زور قدرتهای سرمایه. تبدیل کردن یهودیان از قومی نسلکشیشده توسط فاشیسم هیتلری به قدرتی دینی ـ فاشیستی برای نسلکشی فلسطینیان، و سلطهگری بلامنازع در منطقه یکی از شاهکارهای شناعتِ سرمایهداری در دوران مدرن است.
اهمیتِ درکِ تبارشناسیِ این رشته برای ما در ایران از جمله در این است که شتاب سران دولتهای سرمایه در تشکیل کنفرانس گوادلوپ در سال ۱۹۷۹ و تصمیم به حمایت از خمینی به عنوان جایگزین شاه را نیز بهتر میفهمیم. گزینهای برای سترون کردن خیزش انقلابی ـ اجتماعی، بهویژه در دوران جنگ سرد و رقابت میان دو قطبِ قدرت جهانی.
چند ماه پیش بر دیواری در یکی از شهرهای ایران این شعار را دیدم، که احتمالاً حاصل مزایدهی تبلیغاتی و ایدهئولوژیک در یکی از نهادهای رژیم بوده: «بهترین راه مبارزه با آمریکا خدمت به مردم است». بلافاصله در ذهنم آن را اینگونه خواندم که پس «بهترین راه خدمت به آمریکا مبارزه با مردم است». و کیست که ندیده و ندانسته باشد که مبارزه با مردم، و نفیِ آزادی و کرامتشان، از همان ابتدای استقرار نظام اسلامی در ایران آغاز شد. و چه خدمتی کارسازتر از این به آمریکا و نظام جهانی سرمایه.
این نمایی است از شکلگیری پتک و سندانی که نزدیک به پنجاه سال است در خدمت هیولای جهان سرمایه، مردمان نه فقط ایران بلکه سرتاسر خاورمیانه را میکوبد و لِه میکند. اینجا نیز اگر با چشم مرکب نگاه کنیم، فراسوی تضادها و رقابتهای زندگیسوزِ این دو سویهی زور و قدرتطلبی بسی همگنیها و همسرشتیها نهفته است: رسوخ و نفوذ دین در ارکان قدرت چه در «دموکراسی» صهیونیستی اسرائیل و چه در الگوی «دموکراسیِ جهانآزاد»، آمریکای اوانجلیستی (که یکی از مبانی اصلی تشکیل و دفاع از دولت اسرائیل برای تسریع ظهور مسیح است)، هیچ دستکمی از کاربرد دین برای توجیه ایدهئولوژیک دولتِ شیعی در ایران ندارد. حال «همخونی» و همسرشتیِ این دو سویه را از لحاظ پیوندشان با اصلیترین دین جهان کنونی، یعنی سرمایهداری، نیز به این معادله بیفزایید تا بهتر بفهمید چرا مراجع تقلید شیعه ایرانی چیزی بهتر از «انرژی هستهای» برای تقلیدِ رقابتی از «شیطان بزرگ» پیدا نکردند، ولو به بهای فروبردن ایران در باتلاقِ جنگی دیگر با پیامدهایی از هماکنون سهمگینتر.
دربارهی فقدانِ عزت نفس و اعتماد به خود نیز باید با نگاهی مرکب بنگریم. صدالبته که گیرهی دولبهی استبدادِ دیرینه در ایران، یعنی نهاد سلطنت و نهاد دیانت، همچون خورهای تاریخی اعتماد به نفس این مردم را جویده و فرسوده است. اما زندگیخواهی و کرامتجوییِ انسانی در اعماق مخیلهی هفتهزار سالهی مردمان این فلات ریشهدارتر از آن بوده که یکسره ریشهکن شود. چه سفاکیها و چه سبعیتهای تاریخی که در برابر روحیه و فرهنگِ تلطیفجو و پالایندهی مردمان این سرزمین عقب ننشسته و محو نشده است. آخرین نمونهاش تجربهی چهل و هفت سالهی اخیر در برابر نظام سفاک کنونی است. پس از دخیلبستن اولیه از سر ناچاری و خودباختگی، و بهویژه بر اثر جهل و یکسونگری بیمارگونهی مدعیانِ رهبری فکری و روشنفکری (چه دینی و چه غیردینی، چه چپ و چه راست)، این مردم زنجیرهای اسارت ذهنی را با آگاهی حسّانی خویش ذرهذره فرسودند و از هم گسیختند و سرانجام در جنبشی بیهمتا، به نام و با مطالبهی زن، زندگی، آزادی، چشماندازی نوین گشودند. امحای قدرت حاکم در اذهان و دلهای مردم، به رغم باقیماندن این قدرت بر اریکه حکومتِ سیاسی، خود نوید انقلابی اجتماعی از سرشتی دیگر است.
حال اگر این فرهنگ دیرپا، این پویاییِ زندگیخواهی و ابداعگریِ حسی را با پیدایش «ایالات متحد آمریکا» یا استقرار دولت اسرائیل، که از ابتدا با نسلکشی بومیان قارهی آمریکا و طرد و کشتار و نسلکشیِ فلسطینیها رقم خورده است، یا اگر آگاهی رهاییجویانهی زنان ایرانی را با ایدهئولوژی اوانجلیستی زنان آمریکایی و پیامدهای زنستیزانهی آن مقایسه کنیم، یا حتا به اعمال و افکار روانپریشانهی صاحبان قدرت و اقتصاد در آمریکا نگاهی بیندازیم، میتوانیم در ارزیابی مفهوم عزتنفسِ فرهنگی تجدیدنظر کنیم.
حال با یادآوری این نکتهها، میتوانم موضوعی را که بارها نوشتهام در این وضعیت تراژیک تکرار کنم: جنبش زن زندگی آزادی را نه نظام اسلامی ایران بلکه نظام حاکم بر جهان میتواند از پا درآورد. و راه انداختن جنگ کنونی مرگبارترین وسیله در خدمت چنین هدفی است.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
من با این پیشینه و در این پسزمینهی ذهن و زبان، چه میتوانم گفت که پیشتر نیاندیشیده و نگفته باشم. این علتِ اصلی بهستوه آمدنِ من است. و گاه احساس ناامیدی. خستگی از این که واقعیت مدام بر حرف و حس و عصیانِ تو طی پنجاه سال آزگار صحه بگذارد. از همین رو، قبلاً این را نیز نوشته بودم:
[بر پایه همان مفاهیمی که کوزلک در پژوهش و بررسی تاریخیاش از «تغییر مفاهیم» مطرح کرده، یعنی «فضای تجربه» و «افقِ انتظار»، به نظرِ من نقطهی عطف و چرخشگاهِ تاریخییی که فراروندِ آن از تصرف قارهی آمریکا آغاز شد، در معنا، مفهوم و آگاهییی نهفته است که کاربردِ بمب اتم در هیروشیما و ناکازاکی در مسیرِ انقراض نوع بشر در بردارد.
یکی از پیشگامان این آگاهی گونتر آندرس است، که گمان میکنم برای اولین بار در زبان فارسی در این مقاله از او نام برده شده: : گونتر آندرس نقادِ عصر جدیدِ مرگمحور.
او در متنی با عنوان « خب چهکار کنم که ناامید شدهام» مینویسد:
«شهامت؟ از شهامت چیزی نمیدانم. برای عمل من ضرورت چندانی ندارد. تسلا؟ هنوز به آن نیاز پیدا نکردهام. امید؟ در پاسخ به شما فقط یک چیز میتوانم بگویم: اصولاً آن را نمیشناسم. اصلِ من این است: اگر کمترین شانسی، هر چقدر هم ناچیز، وجود داشته باشد که بتواند به چیزی برای مداخله در این موقعیت هولناکی که در آن گذاشته شدهایم، کمک کند، خب باید انجاماش دهیم.»]
از سوی دیگر، گفتم که هراس از کارکردِ حرفزدن در عادیسازیِ فاجعه اغلب مرا به نوعی اکراه از حرف و پناهبردن به سکوت وادشته، همراه با نیازِ مبرم به ناشنوایی و نشنیدنِ هذیانهای فاجعهبار. چه از چالهدهانِ ریاستجمهورِ آمریکای معظم پراکنده شود، چه از تریبون فارسیِ شلختهی مجریان و کارشناسان جوراجورِ بیبیسی، یا از حلقومِ معصوم و فریبخورده نوجوانانی که فریادِ «پهلوی برمیگرده» سر میدادند و مرا که همیشه تشنهی شنیدنِ صدای اعتراض بودهام به گرفتنِ گوشهایم با صداگیر وامیداشتند.
هر چند من هم جزو کسانی هستم که به تجربهی چنین حدی از فاجعه نیاز نداشتهاند تا تازه به ذاتِ منحط و ویرانگرِ نظام حاکم بر جهان پیببرند. مدتی است خواندن و بازخواندنِ متنهای آنتونن آرتو و بهخصوص باورش به «کار بزرگ» کیمیا، نوعی نوشدارو یا دیکتام روزمرهام شده. میخواستم جملههایی از متن کوتاه اما عمیق او را که در بارهی وان گوگ نوشته است، به نوشتهی حاضر بیامیزم. مطلع شدم که سالها پیش ترجمهای فارسی از آن با عنوان «ون گوگ، مردی که جامعه او را خودکشی کرد» منتشر شده. چند تن از دوستان بسیج شدند تا آن را پیدا کنند و برایم بفرستند، تا وقتام را الان صرف ترجمهاش نکنم. همین امروز دوستی در تهران از این ترجمه عکس گرفت و برایم فرستاد، همین که شروع به خواندناش کردم آه از نهادم برخاست، ترجمهای بد، بد، و غیرقابل استناد. بیچاره آرتو، بیچاره وان گوگ، و ما تشنگانِ کیفیتِ خوب…
باری، قصدم طرح دوبارهی این موضوع بود که جهانی که در قرن گذشته شناعتاش مایهی رنجِ و عصیان کسانی چون آرتو و وان گوگ بود، به مراتب شنیعتر و ضدانسانیتر شده. و …
به ستوه آمده از تکرار حرفها، تحلیل و نقل قولها، اذعان میکنم که دیگر انگیزهی نشاندادن، اثبات و مجاب کردن ندارم. خود را عضوی از «دوزخیان زمین» میدانم که بیسرود و بیپرچم هر روز باید این ساز ز هم گسیخته زه را دوباره زه ببندم تا در خلوت خود به مصاف قوانین دوزخ بروم و شعور حسانی و وجدان انسانیام را حفظ کنم. یعنی کیمیاگری روزمره علیه نظامی که با تسری نیهلیسم و مرگ انتفاعی دوام میآورد. به شعری جز بشکردن و قسمت کردن چنین کیمیایی باور ندارم.
این را بهویژه در لحظهای عمیقتر از همیشه در دلواندرونم کاشتم که در جنوب ایران از رسانهی آدمکش و فریبکار «ایران اینترنشنال» مناظرهای مضحک و شوم میان یک مجری با یک جامعهشناس و یک الاهیاتدان پخش میشد تا نیاز به مداخلهی نظامی و جنگ در ایران را تبلیغ کند.
اما چنین مضحکهی شومی مختص و محدود به این رسانه نیست، اشاعهی بیشعوری و بیشرفی در همهی رسانههای جهان جاری است. جهان روز به روز جهنمیتر میشود.
نوشداروی من در مصاف با این جهنم و تکیهگاهِ معنایی، حسّانی و جهتیابانهام همچنان همان و دیگرگونه کیمیایی است که در «عطاری تن» عمل میآید و در حافظخوانی و رقصِ افرا، دخترکِ شگرفای خطهی کاکاوند، جاودانه میشود…
تنها متنی که رهتوشه من در این سفر بود و توانستم ترجمهاش کنم، متنی است از رائول ونهگم، دربارهی خوانشی دیگر از همان کیمیاگری کهن. سوغات این بار من به خوانندگان سایت.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
در بابِ کیمیا
من ابتدا در کیمیاگریِ امیال پناهگاهی در برابرِ احساس درماندگی میجُستم. در ساعاتی که تردید و تلخکامی همچون سگهایی گرسنهی عطوفت با چشمانی تهی گِرد من میلولیدند و لبادهی تندرَوی و تفرعنی را که تنپوش خود کرده بودم تا از موضعی بسیار بالا با جهان برخورد کنم به دندان میدریدند. یافتنِ کُنامی در کیمیاگری تا با خزیدن در آن از ایذای ملال و احساسهای معمول در امان باشم مرا از وسوسهی رازآموزیِ آیینی، که با تقدیسِ اسرار رازی سرگشاده را سرپوشیده میپندارد، مصون نگه داشت.
دلرباییِ آثار گوستاو مایرینک Gustav Meyrink را خیلی زود احساس کردم، کسی که کاروَند و زندگیاش را هالهای از شگرفا (اعجاب) و پریوارگیای فراگرفته که از موجودات، درختان و سنگها برمیخیزد و بهآرامی به نیروی زیندگان بازگردانده میشود.
هیچ شهری به اندازهی پراگ شهر سایهها نیست. سایههایی که با لرزشی برخاسته از یک حس عاطفیِ نهفته بر شما میلغزند سایههایی از یک واقعیتِ حی و حاضر نیستند بلکه برعکس سایههای چیزی هستند که در گذشته بوده و بزودی از نو شکوهمندانه پدیدار خواهد شد. چنین بود فرض و گمان من هنگامی که در یک صبح سرد در دوران استالینی، پس از عبور از پُلِ شارل Charles، از لابلای مجسمههای مصون از هر گونه حضورِ انسانی، از خیابانهای خلوتِ مالا استرانا Malâ Strana میگذشتم. از شیبِ رهادچین Rhadschin که بالا رفتم در کوچهی کیمیاگران جز مردی سیاهمست و آشفتهمو کس دیگری ندیدم، و در آن حال و هوا انگار سیمای رُدُلفِ دوم را در او بازشناختم. پنداشتم که آن ستمگرِ سنگدل، حریصِ حکمتی که او را از سقوطِ تاجدارانهاش نجات دهد، در برابر چشم من تلوتلو میخورد. آن ددمنش و عرفاناش آینهی مستی در برابرم نهاده بودند تا گامهای کژمژ خود را در آن بازشناسم و دستکم بدون گمکردنِ جهت پرسهزنی کنم.
بنا به برداشتِ شخصی من از لابیرنت، حس (sens جهت، معنا) در انطباق با تشخیص یک امر حسّانی sensualité ، چیزی است که موجب دورشدن از و نزدیکشدن به مرکز میشود. ریتم موجود در مرمرهای سیاه، که بنای لورِتانا Lauretana آن را روی کلیدهای سفید پیانو، به رنگ سوریِ یشمی سحرگاهی، مُدگردانی (مدولاسیون) میکرد برای من در آن لحظه که در حالتی از ستوهی توأم با بصیرت به سر میبردم، پناهگاهی امن بود.
زیباییِ این عمارت ــ که از کلیسا نامیدناش اکراه دارم ــ با درخشِ خود چون صاعقه بر شیادخوییِ مسیحی، که عامل برپاساختناش بود، فرومیکوفت. موتسارت نیایشسُراییِ شامگاهیِ لورِتانای خود را در اینجا اهدا و عرضه کرده بود. گوشکردن به این موسیقی مایهی سفتبستنِ طنابها و برافراشتنِ بادبانهایی میشد که، با همهی نااستواریشان، بهترین دَمِ و نفسِ انسانی و زمینی برای راندن به سوی دلِ دریا و درهمشکستنِ زنجیرهایی میشد که ما را تختهبندِ آسمانِ خدایان و ایدهها کرده بودند. اینگونه در من طنین افکنده بود فراخوان به سفری که، فراسوی رؤیاها و کابوسهای اولیس، پانتاگروئل، گالیور، لئوپولد بلوم،[شحصیت ضدقهرمان کتاب اولیسِ جیمز جویس]، وقفِ درنوردیدنِ راههایی همرسانیناپذیر از یک کیمیاگری رادیکال شده بود، کیمیایی که از آلفا [الف]ِ آن اُمگا [یاء] زاده شود.
با نگرشی کمی اجمالی به کیمیاگری کنار آمدم. به زعم من کافی بود مراحل مختلف فراگردی را تشخیص دهم که برپایهی آن قصد داشتم دست به عملیات روزمره بزنم، با کوششی مستمر که در پایاناش لطف و رحمتِ آنچه خود به خود انجام میگیرد بستر تنآساییام را فراهم سازد. اما در موردی اینچنین آیا اصلاً پایانی در کار است؟
باید از قبل بارها درخت را تکانده باشید پیش از آنکه میوههایش، روزی که زیر آن دراز کشیدهاید، به درون دهانتان فروافتد.
به سه مرحلهی متمایزشده در سنتِ هرمسی بسنده میکنم. یعنی عملِ سیاهی : پوسیدگی، انحلال، بیکسی و خذلان، نومیدی؛ عمل سفیدی : پردازشِ امر منفی، رستاخیز؛ عمل سرخی یا یاقوتسازی : سنگ فلسفی، پودرِ افکنش یا همدلی، جوانی یا الغای سِن و سال.
بر پایهی حق ذهنیت، من تفسیری از کیمیاگری را مطالبه میکنم که خودسرانه بودنِ آن این مزیت را دارد که به خودم کمک میکند بی آنکه بر کاربرد یا فایدهای برای دیگری، مگر در مرتبهی پرسشگری، مبتنی باشد.
آیا ما کیمیاگرانِ ناشیِ سرنوشتی نیستیم که از آنِ خود میدانیماش تا بهتر به پستی و زوالاش بکشانیم؟ در هر ساعتی از شبانهروز چنین احساس میکنم که بی آنکه بدانیم در حال ساختنِ طلای نگونبختیها و سُربِ نیکبختیهای تلخِ خویشایم. همچون جادوگرانی خالقِ بلاهتهای خویش، با چنان بیاعتنایی و چنان جهالتی رفتار میکنیم که نوعی جادوی عملکنندهی نااستوار بی آنکه بدانیم در ما جریان مییابد و ملغمهای از عناصر ضد و نقیض، سرهمبندیشده و ناقضِ معنا را با هم مخلوط میکند.
بصیرت روشناییهایش را چنان عادی و معمولی از سرچشمهی تاریک و سیاهی که به ناحق آبشخورِ کودکیِ ما بوده میگیرد که اغلبِ کیمیاگران، ناآگاه از داوها، به تکَوّر involution تن در میدهند و عملشان بیش از آنکه در جهت یک باززاییِ ممکن باشد به سوی یک زوالِ ناگزیر است.
پراگ محلِ تلاقیِ حیرتآوری میان کافکا و مایرینک است. نبوغِ اولی برگشتِ سیالهای است به سوی مرحلهی عملِ سیاه، که وی با استخراجِ فساد پَرّای آن، که وجودش به حد مرگ از آن آکنده میشود، به تبدیلِ سرشت transmutation آن در کتابهایش، و نه در زندگیاش، میپردازد. دومی با سماجت میکوشد از مرحلهی عمل سیاه به مرحلهی عمل سرخ گذر کند تا به شیوهی خاصِ خود آن سنگ فلسفی را از آن استخراج کند که چیزی جز اصلِ تسرّی زندگی نیست.
هر چند فرشتهی لب پنجرهی غرب دام فریبندهای است که جان دی John Dee کیمیاگر در آن میافتد، و غریزهی صیادخوییِ روحانی او به همان اندازه که آزمندی شریکاش ادوارد کلی Edwrard Kelley گمراهشان میکند، اما پنجرهی بیکرانگی به روی شبِ زمینیِ کشفناشدهای باز میشود که نورهای دوردستِ آن رؤیاپردازیهای شورانگیز ما را روشن میسازد.
چنین است که گولِم Golem، این محصولِ ناانسانیتِ دینی، وامیرود و فرومیریزد آنگاه که معصومیتِ دخترکی که معصومیتِ زندگی در او نمود مییابد، با ترسیم نشانهای بر پیشانی خود قدرتِ پستگرداندن و از پادرانداختن نسلهای پیدرپی را برای قرون متمادی میزداید[1].
شیفتگی من به کافکا و مایرینک بهسادگی نشاندهندهی تلاش من برای عبور از تلاقیگاههای منازعهآمیز و نقطهچینهای نااطمینانیها بر روی نقشهکشیِ تقریبیِ من برای سرنوشتسازیام بود. آیا میباید به نام یک سازشناپذیری عقلانی به فرمانِ واقعیت کالایی از اذعان به این که گاهی به پرسیدن از کتاب ئیچینگ Yi-King رو آوردهام تا بنا به قرعهی ششخطیهای آن و تفسیرهای شاعرانه و مهآلودش تصمیم به گذشتن یا نگذشتن از «آبهای بزرگ» بگیرم، خجالت میکشیدم؟ با همهی ایرادهایی که میتوان بر این شیوهی رفتار گرفت مگر اول و آخر داستان جز این بود که پرسشها و پاسخها از خودم سرچشمه میگرفت؟
شاید نتواسته باشم آثار بازمانده از کیمیاگران پلید و نادانی را در خود ریشهکن کنم که برای فریبدادنِ احساس ستوه از تعلقداشتنی بس ناچیز به خویش حاضر بودند کیمِراها [موجودات خیالی] را دنبال کنند و واقعیتِ این موجودات موهوم را، به رغم اطلاعشان از واهیبودن آنها، اعتبار بخشند.
وانگهی کدام واقعیت؟ واقعیتِ استریژهای stryges ریشخندآمیزِ قیشده از کابوسِ عقاید عرفی، آن موجودات مؤنث، بلعندههای بالدار و درکمینِ ارواح هوایی، که فلیسین روپس Félicien Rops از آنان یاد میکند، و خود برآمده از تبوتابِ اروتیکِ اُستین اسپار Austin Spare نقاش یا گیشتل Giechtel پارسا،بودند که به موجودی عنصرین یا سوکوبوسی succube به نام سوفیا Sophia دیوانهوار دل باخته بودند؟ به هر صورت اینجا واقعیتی دیگر هست که ماده اولیهی ذهنیتی را شکل میدهد که در آن خوف و وحشت با کنجکاویهای سرکوبناشدنیِ کودکی توأمان حضور دارند. نخهای درهمپیچیدهی این کلاف را تنها یک شیفتگیِ شوریدهوار میتواند ازهمبگشاید.
اوژِن کانسُلیه Eugène Canseliet ، که مهربانیاش به گستردگی دانشاش بود، این نظر مرا تأیید میکرد که طلاسازان [کیمیاگر] در بینوایی مادی به سر میبردهاند. او خندهکنان اطمینان میداد که در پایان عملیاتی که به صبر و توجه و زمان بسیار نیاز داشته است آن قدری طلا به دست آورده که بتواند دکمه آستینی برای خود بسازد، دکمهای که خریدش برای او به بهایی ده برابر کمتر تمام میشده است.
ما بیشتر اوقات در جستوجوهای خود طلاسازانی مسکین و صادقایم. استقرار جامعهی بیطبقه آیا چیزی جز کاری مبتنیبر برداشتی از سنگ فلسفهای به نام انقلاب بوده است که از طریق آن تبدیلسرشت جهان کهنه به عمل آید؟ زمانی که صرفِ چنین کیمیاگریای کردهام تأثیری همچون یک اکسیر جوانی بر من داشته است. راستاش این که طبع تنآساییپسندِ من همواره به من آموخته است که چگونه سریع و خوب فعال شوم تا اوقات استراحت طولانی برای خود فراهم سازم. لطف و مرحمتِ هیچ کاری نکردن برآمده از کوششی است که پایداری موجب فراموشکردناش میشود. چه لذتی دارد وقتی آدم بتواند خود را به این هر دو حال بسپارد !
با اینهمه، اگر پرداختن به کیمیاگریِ سرنوشتسازانه به جای تن بر روح بنیان گذاشته شود بی برو برگرد میخشکد و میخشکانَد. رادیکالیته [رویکرد ریشهای] وقتی از ریشههای فروزانِ لذتِ زندگیکردن برکنده شده باشد دیگر چیزی جز تکه چوبی خشکیده نخواهد بود، که در آن به باد انتقاد گرفتنِ بیپروای خود و دیگران شکل اعلای فعالیتِ انقلابی شمرده میشود. از همین روست که سرآسیمگیِ مبارزاتی [میلیتانت] مرگخویانه و بیمارگون است، حتا هنگامی که به دفاع از زندگی برمیخیزد.
برای سیتواسیونیستها [موقعیتسازان] آسان بود که خوشباشی را در مقابله با ریاضتکشیِ این مبارزان قرار دهند، مبارزانی که هر صبح از خواب برمیخاستند تا جلوِ در کارخانهها اعلامیه پخش کنند، و ازخودگذشتگی کشیشمآبانهشان به قدر کافی گویای جوهرِ ابلهانهی کارشان بود. با این حال، اصول ساختن از لذتهامان، به جای بنیان نهادن جامعهای از ریشه نوین بر پایهی پالایش و هماهنگسازیِ آنها، ما را به یک خوشباشیِ مبارزاتی [میلیتانت] در پوششِ رهاییجویی واداشته بود.
فکر میکنم من تنها کسی نباشم که مجذوب تصویری شده بودم که دوست داشتم سرانجامِ سرنوشت انقلابیام را با آن یکی بدانم، دوس مایو Dos Mayo که فرانسیسکو دو گویا در آن شورشیان اسپانیایی را نشان میدهد که به دست نیروهای ارتشی مدعی آزادی تیرباران شدهاند، آزادیای افتتاحشده با انقلاب کبیر فرانسه که سرقفلی و وثیقهای برای بُناپارت و مقلدانش فراهم ساخته بود. تا مدتی دراز فریادِ مردِ پیراهنسپید را از آنِ خود میدانستم. و این فریاد مرا ترک نکرد، اما من آن را به فریاد زندگی تبدیل کردم، یگانه فریادی که جلادان را نابود میکند و ظلمات مرگ را به عقب میراند. آیا لازم است تصریح کنم که من در بارهی مؤثر بودن این رویکرد با کسی بحث نخواهم کرد؟
من هرگز جز برای تجدیدِ تمرکز بر خودم ننوشتهام. باید کتاب لذتها را مینوشتم تا بفهمم که اِدونیسم یا خوشباشی بیش از آنکه هنرِ کامیابی و لذت باشد هنرِ مردن است. از طریق آن من بهتر پی بردم که چقدر مجذوبِ خودویرانگریای شده بودم که بهویژه هالهای از افتخار به تخریبِ جهان کهنه بر گرد خود کشیده بود. به لطف یکی از برهماٌفتی [مصادفشدن]هایی که گاه از شدتِ خواستهشدن رخ میدهند، یک آشنایی عاشقانه سرانجام آن لاکِ انتحاری و خودکشانهای را از درون درهمشکست که پوست سفت و سختاش را به رادیکالیته میدهد، آن را به فرقهگرایی تبدیل و به دُگمی مذهبی تصفیه میکند.
هرچند زندگی روزمرهام را به کورهی مختصِ کارِ اعظمِ انقلاب تبدیل کرده بودم، عظمتِ این طرح بیشتر بزرگداشتِ سقوط ــ اگر نه انحطاط-نهایی بود تا تحققِ آن. بیکرانگیِ این تکلیف قاعدتاً میبایست احساس پُربودگی و سرشاری را در من تضمین میکرد، اما آنجا که تنم برای سرشاخ شدن با جامعهی مسلط میخارید، چیزی جز خارش غرور حس نمیکردم. احساس سرشاری از جایی دیگر به من میرسید. این احساس از ماجرای عاشقانه زاده میشد و اغلب چندان نمیپایید. چگونه میشد این احساس را با سرآسیمگیای سازگار کرد که به دلیل نزدیکشدن انقضای مرگ با گامهایی بلند، هر کاری را شتابزده و اضطراری انجام میدهد؟
آن موقعیتساز یا سیتواسیونیستی که از اعلام این موضوع به خود میبالید که « آنچه ما از آن برخورداریم نه انحصار هوشمندی بل انحصارِ کاربردِ آن است»، آیا زیرکانهتر نمیبود که بر آن چیزی انگشت نهد که در حال تباهکردنِ ما از درون بود، پیش از آنکه رشته اخراجهای پیاپی، بعد از مه ۱۹۶۸، به دفعِ این بلای درونزاد مبادرت کند؟
ما میان خودمان با رفتارهای کهنهای مدارا میکردیم که با تمام ذهن و روح ــ و نه با جان و دل ــ آنها را ملغا کرده بودیم : خواست قدرت و قدرتپسندی ؛ فدا و قربانی کردنِ خود، که منشأ فدا و قربانیکردنِ دیگران است؛ احساس تقصیری که همواره مقصر میجوید؛ انتلکتوالیته [اندیشهورزی و قوهی دماغی] که با رادیکال و ریشهای کردنِ افکار جداشده از زندگی چیزی جز ایدههای خوبِ مُرده اشاعه نمیدهد.
زندگی روزمره دیگر چندان در مرکز مشغلههامان نبود، مگر در بدترین حالتِ آن. ظنِ اشتباه، ناشایستگی، خیانت، ننگ، انحطاط، همهجا در کمین بود و اگر لازم میشد آنها را برمیانگیخت. ما در حاشیهی جدیتِ ایدهها چنان زندگی میکردیم که گویی باید برای آنها زندگی کنیم.
چنین بود که تحت گستاخیِ درخشندهی ایدههایمان کمکم سخاوتمندیِ بهوجود آورندهی آنها را وانهادیم و به جایی رسیدیم که خود را در امر منفی محصور و به کار روی سیاهی اکتفا کردیم، بی آنکه از این نکته غافل باشیم ــ و همین آگاهی بر ناخشنودی ما میافزود ــ که هر آنچه فراگذشته نشود میگندد.
حال آنکه همهچیز در پشت صحنه رقم میخورد. ای کاش به جای مقابله با نیش و کنایهی «از کدام بستر برخاستهای؟» از طریق خندهی بیخیالانه به آن، نگران چنین طعنهای میشدم که مجازاتِ دیررسیدنهای من به جلسات رسمیای بود که بعد از ۱۹۶۸حکمِ برگزاریشان صادر شده بود، گویی با رفتارم گرایشی بنانهاده بودم که برپایهی آن تدارک انقلاب با عشقبازی بهتر از تدارک آن با اطاعت از انضباطی جماعتی است. مبارزه با فساد حاکم به فاسدکردنِ خودِ مبارزه انجامیده بود. سازشناپذیری اصولگرایانه به بُرجی میانتهی تبدیل شده بود که موجب تکثیرِ بیتفاوتی، ملال و اهمال بر خاکریزهای اطرافاش میشد.
هر فرد ماده اولیه کیمیاگریای است که در آن خودش تنها کسی است که میتواند کارِ تبدیل سرشتِ انسان به موجودِ انسانی را انجام دهد. خواستِ تغییر جامعه چنان که انگار جامعه چیزی متمایز از افراد تشکیلدهندهی آن است، همانا تعویض یک ناانسانیت با انسانیتی دیگر است. چنان جامعهای محصول اقتصادی است که بر استثمار طبیعتِ انسانی و طبیعتِزمینی بنانهادهشده است. برای پایان دادن به طبیعتزداییِ [غیرطبیعیشدن] توتالیتر برای همیشه، راهی جز کیمیاگریِ شکیبانهی امیالمان وجود ندارد.
امر منفی
یک مورد بالینی چنان تأثیر تکاندهندهای بر من گذاشت که در کتاب رسالهی زندگیدانی از آن یاد کردم، و آن موردِ بیماری بود که بهمحض بستهشدن دری، یا بستهبودن درِ کُمُدی،یا پنهان بودن پنجرهای، یا حتا صرفِ تنگ بودن فضای میان قفسههای یک قفسهبندی، احساسِ محبوسشدگی به او دست میداد زیرا فضای منِ وجودی او و فضای جهان پیراموناش همزمان دچار فشردگی میشد.
تا به امروز نیز چنان احساس اضطرابِ بهشدت زیستهشدهای بهصورت نوعی اینهمانیِ درون و برون برای من ترجمانی مثالزدنی، هرچند اغراقآمیز، از احساسِ به دامافتادگی در همهجاست، دامی گسترده از سوی جامعهای که من اعمال و کردارش را رد میکنم.
بدون شک خرسندم از این که با وحشیگریِ نجاتبخشی به ضرورتِ پول «درآوردن» به سیاقِ «دبه درآوردن»[2] تعرض کردهام، یعنی تعرض به اجبارِ پرداختنِ هزینهی زندهمانیِ خود از طریق انصراف از زندگیکردن، تعرض به الزامِ پاسخدادن به صیادخویی و طعمهجوییِ روزمره با نیرنگ، زور، محاسبهگری، رقابت.
اما آیا مبارزه با جباریتی نفرتانگیز بدون پایان دادن به پذیرشِ دلایلی که پیش مینهد و بدون تن دادن به وثیقههایی که میطلبد، قابل تحمل است؟ آیا نفرت، کینهتوزی، تلخی، کلبیمنشی، خشونتِ انتحاری، برآشفتگی، قساوت، میل به جریحهدار کردن و کُشتن، نشانهی پیروزی نیروهایی نیست که ما را ویران میکنند حتا پیش از آنکه به آنها یورش برده باشیم؟ اینها سلاحهای دشمناند، دشمنی که آنها را بهراحتی به کار میبَرد به جای آنکه انسانیتِ ما آنها را از کار بیاندازد.
طنز ماجرای قدرتهایی که هستی ما را مسموم میکنند این است که زهرشان حتا به دل مدافعانِ زندگی هم قطرهقطره رسوخ میکند. من دیگر آن ناخشنودی مغشوشی را نمیخواهم که، در میل غضبناک به تشریح، کالبدشکافی و از درون فرسودنِ جهان کهنه، آن را، در بازتاب دورادور و مماشاتگرانهی مرگِ خودم، همچون نبرد نهاییِ تروریستی میدیدم که خود را در خوکدانیِ دستاندرکاران امور مالی و معاملاتی منفجر میکند. من نمیخواهم با تخریب آنچه تخریبام میکند به خودتخریبی روآورم. به وضوح میبینم که امروزه چقدر موج کوبندهی نیهیلیسم از این آخرالزمانگراییِ پول، که تمامی دینخویی دوران ما در آن نهفته است، بهره میبَرد.
من جذبهی بیمارگونی را که نیروی گرانشِ امر منفی بر امیال نوپای من، و حتا بر تحققِ قریبالوقوع آنها، اعمال میکند کماهمیت نمیشمارم. این را قبول دارم بی آنکه تأییدش کنم، با این آرزو که به دیگ جوشانِ کار در مرحلهی سیاه با مراقبت و دقت رو کنم و بپردازم، دیگ جوشانی که در آن زمان گذشته در ناخوشایندترین حالتاش، با تیکهای عصبیِ مسخرهاش، ترسهای ناکاویدنیاش، بازکنشهای بیمارگونهاش، به خوشایندترین تصمیمگیریهای زمان حال آمیخته است. در اینجا من به توصیههای هوگینوسِ بارما[3] Huginus à Barmâ در کتابش فرمانرواییِ زُحل که به عصرِ زرّین استحاله یافت (نورنبرگ، ۱۶۷۴) اتکا میکنم : « آنگاه که زاغان کوچک از آشیانهشان پر کشیدند دیگر نباید به آن بازگردند»، این سخن بدان معناست که چون مرحلهی سیاهیِ عمل یا اثر [کار و عمل سیاه،Nigredo ] به انجام رسید، دیگر هیچ عنصر منفی نباید در مراحل بعدیِ فراگرد باقی بماند.
وقتی قرار باشد امیال برانگیخته برحسب پرسهزنیهای لابیرنتیام را بیان کنم میکوشم آنها را از آلایشهای[4] احساس تقصیر، کیش و لافِ موفقیت ـ خودموفقپنداری، ترس، نفرت، کینهتوزی، روحیهی جبرانطلبی، بزدایم. من این امیال را چنان میخواهم که فقط خشونت زندگی بر آنها نقش بزند و در هالهی خود بگیرد، و چنان در حرکتشان پُرتوان باشند که تحققشان نه پیشِ روی آنها بلکه در خودشان باشد. از اینروست که میل دارم سخن همان هوگینوس را بشنوم : «باشد که گرمایتان مداوم، بخارگون، گوارنده، محاطکننده باشد، و از خلال یک محیط حمل شود.»
انسانیشدن یعنی سرشاری و فَوران زندگی را در خدمت هماهنگسازیِ امیال نهادن. آیا معنای اصطلاحاتی چون «سوارشدن بر ببر» یا «بر اژدها نشستن»[5] جز این است؟ این نیروها که تحت تأثیر هارشدگیِ ناتوانمندانه و خودویرانگری که حاصلِ تکثیریابیِ وحشی و رامنشدهی آنهاست چنین بهراحتی مخرب میشوند، انرژیِای را در خود متراکم ساختهاند که جابهجاکنندهی کوهها، حفرکنندهی تنگهها یا، سادهتر از این، آشکارکنندهی گذرگاهی است که دستیابی به انسانیترین ابعاد وجودم را میسر میسازد.
من نه ایمانی دارم و نه باور و اعتقادی، همان مفاهیمی که ابزارهای روحاند و خدایان به یاری آنها جوهرهی وجودِ خیالیشان را از زندگی میربایند. آنچه دارم آگاهی از غنای خود و خواستِ دستیابی به آن است.
کیمیاگری فراگرد تکامل و فرگشتی است که ما را از حیات وحشی به ویژگی انسانیای که در ما هست رهنمون میشود. بذری است که به سوی ثمردهی میل میکند.
آیا کشاورزیِ بنیانیافته بر تجاوز به زمین شکلِ انتزاعی و وارونهی چنین فراگردی نیست؟ از ورود خشناش خدایان و قربانگریِ قساوتبار زاده میشوند. فروبردن و دفنِ دانه در خاک همچون در گور نهادنی انگاشته میشود که پیشنیازِ رستاخیزی است که به جمع دهقانی نوالهی گندم عرضه میکند. کشتِ بذر و برداشت بهطور نمادین با زجر و شکنجهی شاهِ خوریستانی [solsticiale انقلابینِ خورشیدی] نشان داده میشود، با کورکردن، تکهتکهکردن و دفنکردنِ او به این قصد که با پذیرفتهشدناش از سوی نیروهای ربّانی بتواند از آنها مائدهی زمینیِ برداشت و درو را کسب کند. آیینهای بارآوریْ مرگ انبارمیکنند تا زندهمانی و بقای نوع را تضمین کنند. مثلهکردن چند تن بهایی است که باید به سود چند تن دیگر پرداخته شود. قربانیکردنِ زندگی ضامنِ زندهمانیای است که خود ضامن هیچچیز نیست.
اژدها، که دَمِش و نَفَسِ حیاتی است، محکوم شده تا آتشِ تخریب بیافشاند. همو که نگهبان ثروتهای زمین بود حال به کار گمارده شده تا طلای کیمیایی را به نفت مبدل کند. شعر هدفی جز این ندارد که او را به گنجینههایش بازگرداند و رام و نرماش سازد تا با آشکارکردن بیکرانگی بر ما لطف و رحمتاش را نصیبمان کند تا از این گنجها با پیوسته افزودن بر آنها برگیریم.
هر روزه از اینکه چرا اینقدرکم انرژی وقف امیالام، حتا مبرمترینشان، میکنم شگفتزده و کلافه میشوم.
به نظرم میرسد که باید همهچیز را وانهم و به هیچ چیز دیگری جز آنها توجه نکنم و بیوقفه با آنها حرف بزنم به جای آنکه به نومیدیهای عادی، به مسیرهای زندهمانی، به وضع اقتصادیِ قطعاً کسریدارم، به رؤیاپردازیهای تأسفبار یا بیهوده، بپردازم که با وجود این چنان پیگیرشان هستم که انگار براستی به من مربوطاند.
اما کافی است تحقق میلام مورد تهدید قرار گیرد، آنگاه این تنِ من است که از درون برمیجهد تا آن میل را در هوا بقاپد و به زمین بازگرداند. حتا وقتی، در آخرین لحظه، ارضاء و خرسند میشوم، کماکان به این موضوع وقعی نمینهم که آیا اوضاع و احوال را تغییر دادهام یا صرفاً احتمال انقضای مهلت را از پیش احساس کردهام. بهگونهای که، بی آن که هیچ درس عبرتی گرفته باشم، دوباره، مثل یک نادان، عازم همان راهها میشوم، نگران از سرگرمیها و حواسپرتیهای بیشماری که مرا از خودم و لذتام میربایند.
ائتلاف و تبانیِ ناگهانیِ ضدحالها مرا بهويژه از آنرو کلافه میکند که احساس میکنم این فرستادگانِ نیروی خصومت را از روی غفلت به سوی خود فراخواندهام. چگونه خواهم توانست از انرژی لازم برای تبدیلسرشتِ آنها به سود خود برخوردار باشم حال آن که زیر ضربهی آنها خود را تکهتکه و پراکنده میکنم ؟
باید همهچیز را از نو آغازکرد و آموخت که شاعرانهساختن یعنی دگرگونکردنِ واقعیتِ آشفته و خلطشده ــ که هستی ما در آن محصور مانده ــ و تبدیلاش به واقعیتی که میل در آن پخش میشود.
مالکولم دُ شازال[6] را باز میخوانم : «من به تطابق و تناظر میپردازم. میکوشم با تنِ طبیعت یکی شوم. توانام را از این راه میگیرم (…) من دگردیسی و استحالهام.»
لوح زمردین را باز میخوانم : «
آنچه در پایین است همانند است با آنچه در بالاست و آنچه در بالاست همانند است با آنچه در پایین است، و وحدت را تحقق میبخشد. و چیزها همه از یک آمدهاند، و بدینسان چیزها همه، از راه انطباق، از این چیزِ یکتا زاده شدهاند. تو با صناعتی بزرگ خاک را از آتش، ظریف را از زمخت جدا میسازی. آن چیز از زمین به آسمان بالا میرود و بیدرنگ به زمین پایین میآید، و از چیزهای برتر و کهتر نیرو میگیرد. تو از این طریق تمامی فخرِ جهان را خواهی داشت، و تمامی ظلمت از تو دور خواهد شد. این نیروی نیرومندِ هر نیرویی است، زیرا بر هر چیز لطیفی چیره خواهد شد و در هر چیز چگالی رخنه خواهد کرد. جهان بدینسان آفریده شده است.»
تند و ناگهانی رفتار نکردن، بلکه کشفکردنِ میانبُرها. نه با متقاعدسازی نه با زور رفتارکردن. به ایجاد تکانه و انگیزهی تغییر بسنده کردن، آنچنان که دوام و استمرارِ یک آرزو میطلبد.
از این اندیشه به وجد میآیم که عملیات کیمیاگری همانا پالایشِ امیال در کورهی عاطفی است ــ امیالی که تحققشان در پیوند با خوشبختی من است. به عبارت دیگر هدفْ رساندنِ این امیال به دمایی بالا بهمنظور تقطیر آنها با تبخیری ظریف در هوای زمانه است، کاری که عنصر پنجم[7] را در اختیارم مینهد و چرخهی امور را به مُرادم میگرداند. کمترین رأفتی که شکِ فرمانفرما به ما عطا میکند همین است که رخصت میدهد به هیچچیز شک نکنیم آنگاه که دل به ما فرمان میدهد.
شاید اگر به آرس ماگنا (هنر اعظم) نیز همتراز با دیگر پیشپاافتادههای روزمره بپردازیم این هنر سزاوار آن باشد که شوریدهترین امیالمان کمی زمان وقفِ آن کنند. آیا از هشت ساعت کار و ملال یک ساعتاش نمیتواند به عملیات صبورانهی شادیِ زندگی اختصاص یابد؟
لحظهی مناسب و مغتنم نشانهاش را چنان به توجه مینمایاند که گویی عنصری بیگانه با تصمیمگیری عقلانی آن را برگزیده است. ایدهای گریزپا، آذرخشی از خاطره، تلاطمی از حسها، اضطرابی ناگهانی یا وجدی نامنتظره. در هر جایی که باشد، میدانم که وقتِ آن است که به گردآوری و وحدتبخشیِ خویش بپردازم، خود را با فراشدم هماهنگ و فراشدم را با آنچه دلم دیوانهوار میخواهد هماهنگ و کوک سازم.[8]
زندگی از راهِ همخوانیها correspondances[تطابق و تناظر] اشاعه مییابد و نه از راه استدلال. زندگی شبکهای از همرسانی communication است، یک religio است[9]، بدین معنا که هیچچیز آن را از خودش جدانمیکند.
آگاهی از یک زندگیِ نامحدود برخاسته از تن و عنصر پنجم [اُس و اساس و عصاره]ی آن است، و فراروندِ تبدیل سرشتی را هدایت میکند که خواهانِ بازآفریدنِ جهان بر وفقِ امیالی است که کوره و تنورِ تنانه آن را پالایش و تلطیف میکند.
از اینرو، آگاهی، بهطور قیاسی و تشبیهی، به تمام معنا زن است. کسی که به آن رخنه و دخول میکند خود مورد رخنه و دخول آن است و با باردارکردنِ رازِ آن خود باردار میشود. چنین است توانِ عظیم زندگی، در اجرای روزمرهای که میباید به آن نمود بخشد.
[1]– واژههای به کاررفته در این عبارات کنایهای به جملههای کتاب مقدس است.
[2] – نویسنده اینجا نوعی جناس به کار برده است، با فعل faire [کردن] : faire de l’argent [پول در آوردن]؛ و faire ses besoins [ریدن و قضای حاجت]، و در اینجا « اَنکردن سگها در پیادهرو». در ترجمه فارسی با نوعی بندبازی معنایی به ناچار فعل «درآوردن» را به کار بردم برای رساندن مضمون تا حد امکان.
[3]– هوگینوس اهلِ بارما نویسندهی رسالهای کلاسیک به فرانسوی در دانش کیمیاگری است که نخستین بار در سال ۱۶۵۷ با عنوان Saturnia Regna in Aurea Saecula Conversa ،فرمانروایی زحل (کیوان) که به عصر زرین استحاله یافت، در پاریس منتشر شد. ترجمهی آلمانی این رساله به دست یوهان ویلهلم دینهایم انجام گرفت و در سال ۱۶۷۴ در نورنبرگ به چاپ رسید. سومین چاپ این اثر به فرانسوی با عنوان فرعی :
Le Règne de Saturne changé en Siècle d’Or. S.M.I.S.P. ou le Magistère des Sages
در سال ۱۸۷۰ به هزینهی پییر دریُو انجام شد. فولکانلی در کتاب رازِ کلیساهای جامع بارها از این اثر نام میبرد و رسالهی هوگینوس را « مُهر دانایان» مینامد.
[4]– maculation ( لکهی کثیف، ناپاکی، آلودگی) در قاموس کیمیاگری ودر سنت هرمسی،به مرحلهای پیش از نیگردو یا همزمان با آغاز آن اشاره دارد که در آن، ماده هنوز «مختلط»، «ناآرام» و «لکهدار» است؛ نه پاک و نه کاملاً فاسد.
[5]– در سنت هرمسی ـ کیمیاگری، همچنان که در باورهای کهن چینی و هندی، ببر و اژدها از معانی تمثیلی ـ تشبیهی و نمادین گستردهای برخوردارند. این دو اصطلاح تعبیری از هنر مهار نیروهای سرکش و خطرناک در مسیر تحول و استحالهاند. زیستن در دل آتش حیات بدون سوختن. ببر تمثیلی است از نیروی غریزی و آتش مهارنشده. سوارشدن بر ببر، زیستن در دل نیرویی فورانی یا بر دهانهی آتشفشان بدون غرقشدن یا سوختن در آن است. اژدها نماد مادهی نخستین، آشوب آغازین و گوگردِ خام است. «بر اژدها نشستن» در قاموس کیمیا به معنی پذیرش آشوبهی حیات بدون منحلشدن در آن است.
[6]– Malcolm de Chazal مالکولم دو شازال ( با تلفظ درستتر مَلکولم دو شَزَل) نویسنده، شاعر و نقاش (۱۹۸۱ـ۱۹۰۲). اهل جزیرهی موریس و فرانسویزبان. مشهورترین اثر او او کتابی است با عنوان Sens plastique (حس پلاستیک یا تجسمی) که با استقبال و تحسین کسانی چون آندره بروتون و گاستون باشلار مواجه شد. شازال در این کتاب و آثار بعدیاش، نوعی اندیشهی آنالوژیک یا تشبیهی ـ قیاسیِ جهانشمول را میپرورانَد؛ اندیشهای که در آن ماده، حیات و روح از راهِ تناظرهایی پنهان با یکدیگر در گفتوگو هستند.
نثر او، که اغلب در قالب گزینگویههایی شهودی و رؤیاگون شکل میگیرد، مرزهای میان شعر، متافیزیک، عرفان و علمِ شهودی را درهم میشکند. شازال بر این باور است که طبیعت میاندیشد، اشیا احساس دارند، و انسان باید شیوهٔ ادراک خود از جهان را بر پایهٔ نوعی حساسیت کیهانی از نو بیاموزد. از دههٔ ۱۹۵۰ به بعد، مالکوم دو شازال به نقاشی نیز پرداخت و آثاری پرشمار، رنگارنگ و سرشار از نماد آفرید که با نوشتههایش همنوا و هممعنا هستند. او که سالها چهرهای حاشیهای بهشمار میرفت، امروزه بهعنوان یکی از بزرگترین ذهنهای شاعرانه و فلسفیِ سدهٔ بیستمِ فرانسویزبان شناخته میشود.
[7]– quintessence : عنصر و عصاره اصلی. در قاموس کیمیا عنصر پنجم، علاوهبر عناصر چهارگانه.
[8]– فعل accorder از کلمهی corde (سیم و تار یک ساز) و accorde (به همان معانی آکورد) ساخته شده است.
[9]– religio به معنی ربط، پیوند و اتصال، ریشهی کلمهی religion (دین و مذهب) است.
