دریــافت فایـــل پیدیاف
ــ دیشب زیر نور ماه و امروز صبح با طلوع آفتاب به شاخوبرگهای درخت زیرفون (نمدار) جلو ایوان نگاه میکردم. این قیاس و تشبیه به ذهنم آمد که اگر برای فصلهای سال عمری قائل شویم، پاییز فصل پیری درختان است و فَوران رنگ در شاخوبرگها، موها و گیسوان درخت، نوعی سپیدمو شدنِ آنها در این لحظهی ارزیزیِ عمرشان است، که به سوی سرما، برف، خشکیدن و فروافتادن میلغزد در احتضاری که اعماقاش زهدان توالی فصول در چرخهی ناکرانمندِ زمان، و پس بهارانی دیگر در تداوم حیات است.
به باد این جملهها در شعری با عنوان «فصلِ دیگر» از شاملو میافتم:
بیآنکه دیده بیند،
در باغ
احساس میتوان کرد
در طرحِ پیچپیچِ مخالفسرای باد
یأسِ موقرانهی برگی که
بیشتاب
بر خاک مینشیند.
که حاکی از دلتنگیِ شاعر برای «توفان رنگ و رنگ» در پاییزی فراموششده و بیانِ افسردگی، خاموشی و دلمردگیِ اوست.
اما لرزش و ارتعاشی که من در شاخوبرگ درخت زیرفون میدیدم، نه وقاری نومیدانه که بیقراریِ احساسی فراسوی یأس و امید در «رنگینکمانِ سیاهی» به من القا میکرد.
ــ هوا ابری است و نسیم مطبوعی میوزد. از کوهپایه به فراسوی یال صخرهها نگاه میکنم. دو، پنج … ده دوازده کرکس اوج گرفته و در هوا شناور اند. تصور و تمثیل نگاهشان به فرودست، سبکبالی، شگرفایی و لبخند در وجودم برمیانگیزد. تقریباً از سی سال پیش چند نوع از این پرنده (در خطر انقراض در سطح جهانی)، به ویژه کرکس یا دال قهوهای Gyps fulvus، دال سیاه Aegypius monachus، کرکس ریشدار یا هُما Gypaetus barbatus ، به قصد احیای حیاتشان در ارتفاعات منطقهی دُروم پروانسال در جنوب فرانسه در طبیعت رها شدند. اکنون نزدیک به سیصد جفت از این نوع کرکس در این بلندیها میبالند.
با به یادآوردنِ وضع اسفناک این پرنده، همچون اکثر زیندگان جانوری و گیاهی در گوناگونی اشکال حیات در گسترهی کرهی زمین که در چنگالِ صیادخوییِ کیش و تمدنِ صنعتی سرمایهدارانه یا منقرض شده یا در معرض نابودی اند، به نامهای فارسی و تفاوت شگفتانگیز بازنمودهای ذهنی و فرهنگیِ آن، از گجستگی تا خجستگی، میاندیشم.
از منحوس و منفور شمردن نامهایی چون لاشخور و مردارخوار ( در لغتنامهی دهخدا حتا «بدریختی»اش نیر بخشی از تعریفِ آن است!) تا اوج و اعتلای ارزشگذاری افسانهای همین پرنده تا مرتبهی شهبازی به نام هما… همای سعادت! و نیز: کرکس فلک (ستارهی شعرا)؛ کرکسان فلک (یکی از هماختران یا صور فلکی)، و کرکسِ زرین، خورشید: چون که نورِ صبحدم سر بر زند ــ کرکسِ زرینِ گردون پر زند.(مولوی).
« هما در واقعیت یک کرکس (لاشهخوار – عمدتاً مغز استخوان خوار) بزرگجثه از تیرهٔ بازان است که در کوههای مرتفع آفریقا، جنوب اروپا و آسیا از جمله مناطقی از ایران زندگی میکند. این پرنده یکی از گونههای در معرض تهدید انقراض در ایران محسوب میشود. ویژگیهای کلیای که از همای افسانهای شمرده میشود با این پرنده تطابق بسیاری دارد و احتمالاً مبنای شکلگیری شخصیت افسانهای هما نیز شناخت مردم از همین پرنده بوده است. مردمان ایران و نواحی مرکزی ایران، شمال هند، تبت و… در گذشته پرنده هما را میشناختند و در برخی فرهنگها همچون بوداییان تبت و زرتشتیان که مردگان خود را در دخمههای مرتفع قرار میدادند، گرامی داشته میشد. چرا که هما (که پرندهای استخوانخوار بود) را عاملی برای عبور به جهان دیگر بهحساب میآوردند.» (ویکیپدیای فارسی)
ــ دوستی در ایران در پیامی که برایم فرستاده کلمهی «تکلیس» را در وصف حال خودش به کار برده و افزوده است: « تکلیس، مرحلهی زوال و سوختنِ مادهی کار بود در کیمیاگری، این تراژیکترین – جشنِ نفی در- صناعت بشری». و سپس، جملهای از اَلخاندرا پیثارنیک را، آنگونه که در خاطرش مانده، نقل کرده است.
در پاسخ به این دوست نوشتم: اشارهات به پیثارنیک مرا به یاد شعری انداخت که خواروز به خاطرهی او اهدا کرده است، شاید تا تماس بعدی آن را برایت ترجمه کنم، ولی اگر میشد پیثارنیک را هم به خودکشی کیمیاگرانه یا همان تکلیس ( کُشتهسازی) دعوت میکردم!
روبرتو خواروز
به یاد الخاندرا پیثارنیک
بهمنِ مردگان
بهمنِ آنانی که خودکشی میکنند
بهدستِ خود یا بهدستِ دیگری،
زیرا که زندگیکردن نوعی خودکشی است
بهمنِ سایههایی که در سوراخسنبههای زمین
بهعبث تلنبار میکنیم،
بهمنِ چیزی که حتا نمیدانیم چگونه به آن بنیدیشیم،
این است که باعث میشود هر بار که دست به سویی دراز میکنیم
نشانهای در خلاء رسم میکنیم.
گرچه دست تاب نمیآرد
و همچون حرکتی خجلتزده فرومیافتد
نشانه همچنان در هوا میگردد
همچون تندبادی،
همچون کهنهپارچهی سیارهای ماتمزده
که بر گِرد چیزی کمتر از فراموشی میچرخد.
تنها نوعی عدمتعادلِ چیزها
ناهمترازیِ گریزپا و توضیحناپذیری
هنوز میسّر میکند
غرقشدنی بیکشتی، بیدریا و بیساحل،
بیتماشاگر، بیتَه و بیغریق را،
این داستانِ بی راوی و بی شنونده،
این ورطهی بیاهمیتِ مغاک.
تنها نشانهای باقی میماند، همچون چیزی جزئی.
ــ مارپیچ اندیشهها، تجربهها و نوشتههایم، مرا در این فصل برگریزان به نقطهای کشانده که بیش از هر چیز بر دو موضوع خیره و متمرکز شوم: زبان و کیمیاگری. طرفه اینکه پرداختن به هر یک وابسته به دیگری است: زبان کیمیا و کیمیاگری در ذهن و زبان. شمار بسیاری از نوشتههایم بازتاب مشغلههایم در عرصهی زبان فارسی بوده است. به کیمیاگری نیز به تصریح یا به تلویح اشارهها کردهام.
بارها به مقالهی محمدرضا باطنی با عنوان « کلمات تیره و شفاف، بحثی در معناشناسی» ارجاع دادهام که مینویسد:
«مقصود از کلمات شفاف آن دسته از کلمات است که از روی صدا یا ساخت آنها بتوان به معنی آنها پی برد یا معنی آنها را حدس زد. برعکس کلمات تیره به آن دسته از کلمات گفته می شود که تلفظ یا ساخت آنها رد پایی برای شناختن معنی آنها به دست ندهد. به بیان دیگر کلمات شفاف(transparent) آنهایی هستند که معنی آنها کاملا یا تاحدی از ظاهر آنها پیداست، درحالیکه کلمات تیره (opaque) آنهایی هستند که این خاصیت را ندارند.»
مفهوم «نگاه مرکب»، ارمغان جاودانهی شاعر اصیل ما محمد مختاری، برای من مفهومی محوری است که میتواند در اندیشیدن به زبان نیز کاربستی دیگر بیابد و چشماندازی دیگر بگشاید: زبان مرکب. اندیشیدن به سرشت دو رگهی زبان ما، که نه فارسی سره است و نه عربی محض. حاصل این آمیزش سیطرهی تیرگی معنایی و سر و کار داشتن با زبانی است که آن را مادری و ملی مینامیم اما نگاهی به یکی از بزرگترین منابع واژگانی زبان فارسی، یعنی لغتنامهی عظیم دهخدا، ما را به این اذعان وامیدارد که این زبان فارسی بیشتر به یک زبان بیگانه شبیه است که برای فهمیدن مسیر اشتقاق واژگان عربیتبار آن ناگزیر باید به لغتنامهی عربی رجوع کرد.
مثلاً اگر کسی بخواهد بر معنای ریشهای عبارتِ بسیار مأنوس و جاافتادهی «تولدت مبارک» در ذهن و زبان و عواطف فارسیزبانها، اندکی درنگ کند با زنجیرهای دراز از اشتقاق بر محور «تولد و تبریک» روبهرو میشود. چرخی در شبکهی اشتقاقیِ همین کلمهی «تولد»، از «لم یَلَد، ولم یولَد» گرفته تا ولادت، میلاد، مولِد و مولَد، ولید، والد، مولود، تولید و … ما را به این تعریف (که معنای اشتقاقیِ خود این کلمهی تعریف نیز گردش معنایی دیگر میطلبد) در لغتنامهی دهخدا میرساند:
« مولد. [ م ُ وَل ْ ل َ ] (ع ص ) زاییده شده . || تولیدشده و پرورده شده و پیداشده . (ناظم الاطباء). چیزی که از اصلی بیرون آورندش . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || شخص دوتخمه چنانچه پدرش از هند و مادرش از حبش باشد. (غیاث ) (آنندراج ). دورگه . || شخص عجمی که در عرب پرورش یافته باشد. (آنندراج ) (غیاث ). مولدان گروهی باشند از عجم که در دیار عرب متولد گشته و در آنجا نشو و نما یافته باشند و یا عکس آن . (از کشاف اصطلاحات الفنون ). || گروهی از عرب یا اعراب که با عجم مختلط شده باشند و این طایفه را عرب مستعرب و متعرب نیز گویند و اطلاق مولد بر این جماعت و این طایفه به طریق مجاز است . (از کشاف اصطلاحات الفنون ).
– رجل مولد ؛ مرد عربی غیرمحض . (ناظم الاطباء). عربی غیرمحض . (المنجد).»
صفحهی آنلاین دیکسیونر عربی ـ فارسیِ المعانی، نیز همین معنا را تأیید میکند:
« المولد [عمومی]: دينام، دينامو، مولد، زاينده، زاده اروپايی وزنگی، دورگه.»
آیا آمیزهی فارسی ـ عربی، که زبان فارسی نامیده میشود، زبانی دورگه و دوتخمه، یا همان «موَلَد» نیست؟
یکی دیگر از نمونههای غریب و عجیب ارتباط معنایی کلمات در قالب حروفی مشابه: ولی، اولیا، والی، ولایت، موَّلی، مولا (با دو معنای متضاد، سرور و بنده)، و سرانجام «موالی» که قرار نیست با «موالید» خلط شود:
«موالی . [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مولی . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). و رجوع به مولی شود. || اقربا و نزدیکان مانند پسرعمو و جز آن . (یادداشت مؤلف ) : و انی خفت الموالی من ورائی و کانت امرأتی عاقراً فهب لی من لدنک ولیا. ) (قرآن 5/19).ج ِ مولاة. (متن اللغة) (یادداشت مؤلف ). رجوع به مولاة شود. || یاران و دوستان . (ناظم الاطباء). یاران و خداوندان . و آن جمع مولاست . (غیاث ). خداوندان . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). رؤسا. بزرگان . صاحبان . (یادداشت لغت نامه ). || آزادشدگان . (یادداشت مؤلف ). غلامان . بندگان»
که صفحهی آنلاین «دانشنامهی آزاد فارسی» آن را چنین تعریف میکند: (بی هیچ اشارهای به احتمال ارتباط میان معنای «مولَد» و «موالی»)
« مَوالی
جمع مولی، در لغت به معنی مالک و بنده و در اصطلاح کتب رجال و تراجم، بیشتر به معنی بنده و غیرعرب آمده است. در صدر اسلام، به ویژه در دورۀ امویان، این لفظ دربارۀ بندگان آزادشده و مسلمانانی که از قوم عرب نبوده اند (و اختصاصاً ایرانیان)، به کار می رفته است. در نزد عرب، هرگاه مالک، بنده و کنیز خود را آزاد می کرد گونه ای پیوستگی میان آن دو به وجود می آمد که این بستگی را ولا می گفتند و بندۀ آزادشده را «مولا» می خواندند. مثلاً اگر بنده آزادشده از دنیا می رفت و وارثی نداشت، مرده ریگ او به مالکش می رسید. همچنین اگر مالکِ بنده ای به قبیله ای منتسب بود، مولا نیز به آن طایفه منتسب می شد، چنان که می گفتند مولای بنی هاشم یا مولای ثقیف. گفتنی است که لفظ مولا در میان اعراب جاهلی چنین مفهومی نداشت و به جانشین و بازمانده و وارث و برادر گفته می شد. طبقۀ موالی جزیه و خراج نمی پرداختند، اما مناصب دولتی نیز نداشتند و مستمری دریافت نمی کردند. در روزگار بنی امیه، سخت گیری بر موالی و تحقیر ایشان، موجب بروز نهضتها و اغتشاشات و اقداماتی خشونت آمیز علیه بنی امیه و حکام عرب شد که ازجمله باید به قتل عمر بن خطاب، دومین خلیفۀ مسلمانان، مشارکت تعداد کثیری از ایرانیان در قیام مختار ثقفی و شکل گیری جنبش شعوبیه اشاره کرد».
با این سرشت تراژیکِ زبان فارسی، یعنی سیطرهی کلمات تیره و ناشفاف، برخاسته از حضور بیامان زبانی بیگانه (خارجی، غریبه، تحمیلی، مهاجم، فاتح، و نیز شاید، مرعوبِ زبان و تاریخِ سرزمینِ مفتوح؟) در زبان خویش، شاعران کیمیاگر تاریخ ادبیات کلاسیک فارسی، از فردوسی تا بیدل، هر یک بسته به توانِ ذهن، فضای تجربه و افقِ انتظارِ زمان خود، مواجه شده و در پالایش و شیواسازی آن به آفرینشهایی شگرف در این فارسیعربی دست یافتهاند.
سپس همین زبانِ برزخی، پهلوان زخمی، با وضعیت تراژیک دومی مواجه شد: رویارویی با ذهن و مخیلهی زمانهی مدرنیته از طریق زبانهای غربی. شاید آن جملهی معروف که تاریخ دوبار تکرار میشود، بار اول تراژیک و بار دوم مضحکه، این جا نیز بی مصداق نباشد. آمیزش این بار زمینلرزهای بود بنیانبرانداز که دیگر مجالی برای فضیلتساختن از ضرورت (سرخنگهداشتن صورت با سیلی!)نمیداد… دیگر آن فراروندِ ایجاد زبان و نگاهِ «موَلَد» (دو رگه و دو تخمهای بودن عجمی و عربی)، که طی چندین قرن به آفریدنِ کاخهای باشکوه ادبی انجامیده بود، اینک در مواجهه با زبانهای چون انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، تغییرِ چشماندازی دیگرگونه میطلبید.
ــ همین چشماندازِ زبانِ مرکب در افقِ آگاهی و شعورِ مرکب نیز کاربست و معنا مییابد. نگهداری همراه با فراروی، یا همان ترفیعِ توانگریهای تاریخ فرهنگ، همچون میراثِ تخیل رهاییجویانه در فلات ایران. برای مثال، و چه مثالی! گفته شده که یکی از خاستگاهی عمدهی کیمیاگری همین سرزمین بوده. شاید پیش یا پس از پیدایش آن در «خاکسیاه» درهی نیل و اشاعهاش در گوشه و کنارهای سیارهی زمین.
اما مهمتر از وجه تبارشناختی این پدیده، پرسشِ کاربست (ارزش کاربردی) آن در بستر زمانهای است که بیشتر به آخرزمان میماند! یعنی عصر نمایشگری تاموتمام و تخریبِ نیهیلیستی ـ انتفاعیِ عالم و آدم در عصر سرمایه و کیشِ تکنولوژی.
پرسش این است که اندیشههایی چون: آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست ــــ عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی؛ یا: آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند و … در زمانه و تاریخ اینجایی و اکنونی چگونه معنا و ترفیع مییابند؟ به باور من عنصرِ بنیادی در پاسخ به این پرسش فراگذشتن از دوگانهباوریهای مادیت و معنویت، تن و جان، جسمانی و روحانی، فیزیک و متافیزیک، و در یک کلام ماده و انرژی است. به عبارتی صریحتر و شیطنتآمیزتر، هیچ عارف لاهوتی نیست که به مستراح ناسوتی نیاز نداشته باشد… و جامعهی نمایش از یبوستِ مزمن و مهلک ( همان «آلترناتیو دیگری نیست» در زبان زعمای قومِ سرمایه) در رنج و عذاب است.
ــ کلمهی «مانیفست» به احتمال قوی اولین بار با ترجمهی «مانیفست حزب کمونیست»ِ مارکس و انگلس وارد زبان فارسی شده و چنان سیطرهای یافته که انگار مانیفست (بیانیه، اعلامیه، اظهاریه)ی دیگری جز آن محلی از اعراب نداشته و ندارد. این کتاب حدود صد سال پس انتشار اصلیاش به فارسی ترجمه شد و ترجمههای دیگری از آن تا به امروز ادامه دارد. کتابی که نزد کمونیستهای مکتبی مقامی تقریباً مقدس یافته است.
صد سال از انتشار اولین «مانیفستِ سوررئالیسم» اثر آندره بروتون به زبان فرانسوی میگذرد ( که دو مانیفست دیگر نیز به دنبال داشت). از این اثر، جز چند صفحه از آن، هنوز ترجمهای به فارسی نداریم. اگر به یاد داشته باشیم که خمیرمایهی این اثر ترکیبی از «دگرسانسازی جهان» بنا به آرای مارکس؛ و «تغییر زندگی» بنا به رویکرد شعری رمبو، بوده است، و این را نیز در نظر بگیریم که «سوررئالیسم» از قضا رویکرد و روشی محبوب در میان بخشی از علاقمندان به شعر و ادبیات در ایران بوده؛ این پرسش بسیار پرمعنا میشود که دلیل فقدان ترجمهی این «مانیفست» به فارسی چه بوده و چیست؟ پی بردن به دلایل کیش ِ «مانیفست کمونیست» و مسکوت و مغفول ماندن «مانیفست سوررئالیسم» میتواند راهگشای طرح و فهم بسی مسائل و موضوعهای دیگر هم باشد.
این نکته را از این نظر مطرح میکنم که از قضا شناختِ رویکرد سوررئالیسم به کیمیاگری، از چشماندازی که منظور من است، بسی چیزها به ما میآموزد.
ــ انشا (انشاء)، در ریشهی لغت عربی، به معنی سرچشمه گرفتن و موجب شدن است. منشاء (جای پیدایش؛ اصل و مبداء)؛ دهخدا میافزاید : در عرف به معنی سبب مستعمل می شود. (غیاث ) (آنندراج ). سبب و باعث و محرک. و انشا کردن نیز چنین معنی شده است: انشا کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آفریدن . خلق کردن . (فرهنگ فارسی معین ). || مترسلانه نوشتن . فصیح و با سجع و قافیه نوشتن . (ناظم الاطباء). ترسل . (دهار). سرودن شعر : چون از خطب فارغ شدم واجب دیدم انشا کردن فصلی دیگر. (تاریخ بیهقی ).
انشا کندش روح و منقح کندش عقل
گردون کند املا و زمانه کند اصغا.
مسعودسعد.
ــ و از معناهای کلمهی اتفاق:
اتفاق . [ اِت ْ ت ِ ] (ع مص ) با هم یکی شدن . یکی گشتن . || هم پشتی کردن . متفق شدن . || سازواری کردن . با یکدیگر موافقت کردن . (تاج المصادر) (زوزنی ). با هم نزدیک گشتن . موافقت . وفاق . همدستی . همکاری . اتحاد. سازواری . توافق . (زوزنی ). مقابل اختلاف و نفاق :
و همچنین:
|| تطابق . تراضی . || رفاء. التحام . || حادثه . صدفه . واقعه . پیش آمد. تصادف . مصادفه . سانِحَه . واقع شدن کاری بی سبب . اتفاق افتادن . (زوزنی ) : اتفاق خوب چنین افتاد …که خواجه بوسعید… مرا در این بیغوله عطلت بازجست .(تاریخ بیهقی ). و نیز تقدیر :
ولیکن اتفاق آسمانی ــ کند تدبیرهای مرد باطل .منوچهری.
– اتفاق ساختن ؛ عزم کردن . قصد کردن :
همه روز اتفاق میسازم
که بشب با خدای پردازم .سعدی .
اتفاق طریقت ؛ در اصطلاح احکامی ، مساوی بودن دوری دو کوکب است از اول سرطان و جدی ، مثل اینکه کوکبی در پانزدهم درجه ٔ جوزا و دیگری در پانزدهم درجه ٔ سرطان باشد.
– اتفاق قوت ؛ دراصطلاح احکام نجوم ، تساوی دوری دو کوکب از اول حمل است ، مثل اینکه کوکبی در بیستم درجه ٔ حمل و کوکب دیگردر دهم درجه ٔ حوت باشد.
– اتفاق کردن ؛ برابر شدن . جمع شدن . تواطؤ. اطباق . (تاج المصادر بیهقی ). اجماع . (زوزنی ). اصفاق . (زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) :
– اتفاق کردن بر کاری: اجماع و اتفاق کردند که او را استحقاق و اهلیت این منزلت هست (کلیله ودمنه )
– باتفاق ؛ بهمراهی . با همدستی . با هم پشتی . با سازواری . بمعیت :
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت .حافظ.
– || بصحابت . با مصاحبت : جمله باتفاق خود را در آب انداختند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). به اتفاق قصه به حضرت نوشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).
– به اتفاق آراء ؛ اجماعاً. بی مخالفی . بی رای مخالفی.
این بود انشای این لحظهی من از اندیشههایی اتفاقی.
