جاذبه‌های شورآمیزـ پرسه در واژگان شارل فوریه

دریــافت فایـــل پی‌دی‌اف

از ابتدای فعالیت این سایت در باره‌ی جایگاه اساسیِ شارل فوریه در انگیزه و چشم‌انداز این فعالیت نکته‌های مطرح کردم، نخست در سال ۲۰۱۵ در این متن: شارل فوریه و غیابِ بارزِ او از میدان کلیشی تا ایران، و سپس در سال ۲۰۱۷ در این متن:  شارل فوریه و فارسی زبان‌بسته.

در آستانه‌ی پاییز امسال با نوعی احساس حرمان و حسرت به این موضوع فکر می‌کنم که از سویی بی‌ثمر ماندنِ فراخوان‌های پیاپی من برای تشکیل یک گروه ترجمه برای تحقق طرح‌هایی که در ذهن داشتم، و از سوی دیگر کثرتِ متن‌ها و موضوع‌های دیگری که در برابرم قرار می‌گرفت، مرا از پرداختن به ترجمه و شناساندن آراء و آثار فوریه، به‌عنوان شور و شیفتگیِ محوری‌ام، باز داشته است. اما با الهام از خود فوریه، و این که به هر مشکل و مسئله‌ی شیفتگی نیز باید با شیفتگی پاسخ داد، اخیراً با خود عهد بستم که دیگر کار ترجمه‌ی فوریه را به آینده موکول نکنم. به‌ویژه آن‌که شناختن و شناساندن این قاره‌ی براستی متفاوت و «فاصله‌گیری مطلق»اش از  معیارهای معمول شناخت،‌ نوشدارویی است در برابر این زمانه‌ی زهرآگین.

بنابراین از این‌پس در حال و هوای این کار اصلی به نکته‌هایی نیز می‌پردازم که به‌طور اتفاقی و پیش‌بینی‌نشده‌ اما در بازآوایی (رِزونانسِ) با آن به ذهنم می‌رسد.

در همان دو متن مربوط به فوریه، نوشته بودم که تنها کتاب موجود در زبان فارسی که چندین صفحه از آن به اندیشه و جایگاه فوریه اختصاص یافته، کتاب «کودکان آب و گل»، از اوکتاویو پاز، به ترجمه‌ی احمد میرعلایی است که اولین چاپ آن در سال ۱۳۶۱ منتشر شد. و به این نکته نیز اشاره کرده بودم که ترجمه‌ی فارسیِ این کتاب مهم پاز، که به گفته‌ی خود مترجم، به‌طور «شتابزده» ترجمه شده، عیب و نقص‌هایی دارد که براستی سزاوار ویراستاری مجدد و اصلاح است. چنان‌که زنده‌یاد میرعلایی نیز خود نوشته است که «بر این عیب احتمالی آگاه است و هر پیشنهاد سالمی را مغتنم می‌شمارد» زیرا «ترجمه انحصاراً از روی ترجمه‌ی انگلیسی صورت گرفته و متن اسپانیایی یا فرانسه برای مقایسه در دسترس نبوده است». و شاید بهتر می‌بود این را هم یادآوری می‌کرد که، دست‌کم در مورد شارل فوریه، آشنایی لازم با مبانی اندیشه و واژگان او نداشته است.

اما علتِ اشاره‌ی من به این کتاب نه به قصدِ بررسی سراسرِ این ترجمه بلکه فقط به این خاطر است که معادل‌گذاریِ فارسی برای مفهوم بنیادیِ attraction passionnée «جاذبه‌ی‌ شورآمیز» در اندیشه‌ی فوریه، برای نخستین بار در زبان فارسی در همین ترجمه با معادل «جاذبه‌ی شهوی» انجام شده است. اندیشیدن به چراییِ این معادل‌گذاری انگیزه‌‌ی من در نوشتن متن زیر شد.   

بنابر واژه‌نامه‌ی تاریخی زبان فرانسوی، از آلَن رِه Allain Rey،  کلمه‌ی passion از کلمه‌ی لاتین passio ، اقتباس شده و برپایه‌ی passum ، که اسمِ فعلِ برگرفته از فعلِ pâtir (مترادفِ souffrir رنج‌کشیدن) است، ساخته شده است. نخستین کاربرد passio را در معنای «دردِ روحی و اخلاقی» دستورشناسی به نام کاریسیوس (در قرن چهارم میلادی) به نویسنده‌ی رومی، وارون،  نسبت داده است. اما اسناد ادبی گواهی می‌دهند که آپوله در قرن دوم این کلمه را به معنای «تاب‌آوردن، رنج‌کشیدن، متحمل‌شدن» به کار برده است. و منظور «درد و رنج تحمیل‌شده از بیرون» (در برابر درد و رنج مادرزاد «natura»، زاستاری، یا درون‌زاد) بوده است. به‌ویژه رنج جسمانی، درد و بیماری. از این‌رو در زبان لاتینِ مسیحی و از زمان ترتولیان کلمه‌ی passio بر آلام و مصائب مسیح و سایر شهیدان مسیحی دلالت داشته است، و سپس، از قرن هفتم میلادی، از طریق بدیعِ ادبیِ مجازِ مرسل، به یکشنبه‌ی پیش از عید پاک (رستاخیز عیسا مسیح)، و برگزاری مراسم تصلیب، اطلاق می‌شده است.

اما در برابر این معنای «انفعالی» ( خودِکلمه‌ی passive نیز از همین ریشه است) در کلمه‌ی passio، از قرن سوم میلادی، این کلمه بار معنایی «فعال» یا active نیز پیدا کرد و متألهان مسیحی (قدیس آگوستین) این کلمه‌ی را، به‌ویژه در صیغه‌ی جمع، Passions به معنای « پویش عاطفی و احساس روحی» همچون معادلی برای کلمه‌ی یونانی pathos به کار بردند.

کلمه‌ی passion با همین بارِ مذهبیِ « بلا ومصیبتی که بر سر یک شهید» می‌آید وارد زبان فرانسوی شد، و از قرن دهم میلادی املای آن با اول حرفِ بزرگ (P ماژسکول) Passion، در انجیل‌ها به معنای «مصیبتی که مسیح برای بازخرید گناهِ بشر متحمل شد»  کاربرد یافت.

این بار معنایی مسیحی چنان نفوذی در ذهن و زبان فرانسوی داشته که حتا گلی که در فارسی «گل ساعتی» نام دارد، در فرانسوی passiflore «گلِ مصائب مسیح» نامیده می‌شود، زیرا مادگی و پرچم‌های این گل را به میخ و مسماری که در تصلیب مسیح به کار رفته تشبیه کرده‌اند! در مُهر و نشانِ مسیحی نیز میخ‌های ‌«پَسیون» به علامت یادآوری میخ‌های تصلیب و صلیبِ «پَسیون» همچون صلیبِ لاتینی (با میله‌ی افقی نصب‌شده در قسمت بالاتر) تصویر شده‌اند.

در فرانسویِ قدیم، کلمه‌ی پَسیون نخست بر رنج جسمانی و تنانه دلالت داشت و سپس (اوایل قرن ۱۳) صرفاً به معنای تألمِ روحی به کار برده شد. اصطلاح «passion d’amor»  نخست در مورد عشقِ یک پدر به پسرش به کار می‌رفت، اما بعدها ( نوشته‌های رونسار، ۱۵۶۹) همین کلمه معنای «رنج و عذاب ناشی از عشق» پیدا کرد، و به‌خصوص به‌صورت جمع، passions ، طنینی شاعرانه یافت. رفته‌رفته در قرن‌های شانزدهم و هفدهم کلمه‌ی پسیون در معناهای دیگری نیز به کار رفت: هواداری، گرایش عاطفیِ شدید به چیزی (مثلاً میل شدید به آزادی)؛ گرما و حدتِ احساسی در یک اثر ادبی یا هنری؛  و نیز از طریق مِتونومی یا مجاز مرسل، به شخصی که اُبژه‌ی علائق عاطفی بود نیز اطلاق شد.

به موازات این تحولِ معنایی، کلمه‌ی passion در قلمرو فلسفی نیز توسعه یافت. اُرِسم با ترجمه‌ی این کلمه از لاتین passio آن را، در تقابل با action در مورد سوژه‌ای به کار برد که احساس می‌کند دچار حالتی شده است. کالون آن را به گناه، فلاکت و مرگی که انسان از سوی طبیعت متحمل می‌شود نسبت داد. در قرن هفدهم، دکارت در ۱۶۴۹ «رساله‌ی انفعالات نفسانی» Traité des Passions de l’âme را می‌نویسد و بار دیگر تمایزِ passion «انفعال» و action «فعل» را این گونه تعریف می‌کند: انفعال حالتی است که بر شخص تحمیل می‌شود، یا بر سرش می‌آید؛ و فعل حالتی است که شخص بر دیگران تحمیل می‌کند یا بر سرشان می‌آورد.
در زبان فرانسویِ مدرن و در کاربرد رایج، مضمون انفعال از کلمه‌ی passion کاملاً رخت بربسته و به جای آن ارزشی فعال و مثبت نشسته است که بر یک حالت عاطفیِ شدید و حتا مذاق و مزاجی تُند و پُر تب‌وتاب دلالت دارد. بر پایه‌ی این معناهای ضمنی است که مفهومِ amour-passion ( استاندال)، یعنی عشقِ آمیخته به پسیون، کاربرد یافته است.

در فراروندِ تحولِ معناییِ خود، کلمه‌ی passion از لحاظ اشتقاق نیز زایا بوده و از دلِ آن کلمات دیگری زاده شده است ، مانند فعل passionner ، (حالتِ انعکاسیِ آن se passionner، و حتا حالت نفی dépassionner) اسم فاعل و صفت فاعلی passionnant ، اسم مفعول و صفت مفعولی passionné ، صفت و قید passionelle ، passionnellemnt و passionnément.

این درهم‌تنیدگی معنایی در کلمه‌ی passion، در دو طیفِ  « ابتلا به رنج و درد» از سویی، و « میل حاد و شدید» از سوی دیگر، در کنارِ بار و پیشینه‌ی مسیحیِ مدلولِ آن، باعث شده که واژه‌نامه‌های فارسی معادل‌های متعدد برای آن به کار گیرند:
فرهنگ فرانسه فارسی، سعید نفیسی: رنج، درد، تعب، مشقت، الم، جفا،زحمت، محنت، اذیت، مرارت، آزار، آزاردگی، مصیبت، شرح مصائب مسیح در انجیل، روضه، روضه‌خوانی، ذکر مصیبت، تعزیه‌خوانی ــ هوا، هوس، شهوت، عاطفه، میل، تعلق، جذبه، تعلق خاطر، علقه، ابتلا، افتتان، هوای نفس، شیفتگی، فریفتگی، سودا، میلِ مفرط، عشق، عشقِ مفرط، حرص به چیزی که موضوع میل مفرط باشد، ادعا، خودپسندی، خودخواهی، خودپرستی،…

واژگان ادبیات و گفتمان ادبی، (شامل معادل‌های به کاررفته در ترجمه‌های فارسی) مهران مهاجر، محمد نبوی : هیجان، شور، شور و احساس، هوس، شور و عاطفه، هوس نفسانی، احساساتِ تند، عشق، احساسات، شور و شوق، میلِ قوی، عاطفه، اشتیاق ــ تعزیه، تعزیه‌نامه، شبیه‌گردانی (در نمایش مذهبی).

فرهنگ معاصر، فرانسه ـ فارسی، محمدرضاپارسایار،  معادل‌های زیر را برای این کلمه و مشتقات‌اش برگزیده است:
passion:  شور، هیجان، سودا، هوس، عشق، شیفتگی، تعصب؛ و مصائب حضرت مسیح، برای مضمون مذهبیِ آن.
passionnant: پرشور، جذاب، دلفریب،
passionné: پرشور، پرحرارت، شیفته، فریفته، عاشق، شدید، تند.
passionnel: عشقی، عاشقانه.

فرهنگ علوم انسانی، انگلیسی ـ فارسی، داریوش آشوری:
passion: شور، شوریدگی، آتش درون، هیجان، جوش، شوق، اشتیاق، عشق، شهوت، مایه‌ی شور، مایه‌ی شوق، رنج و درد، عاطفه، خشم و خروش، خشمِ تند.
passional: شوری، شوقی، هیجانی ــ کتاب روضه‌ی شهدا، مصیبت‌نامه،
passionate: پُرشور، پُرشوق، پُراحساس، پُرجوش، تندخشم، زودخشم، عشق‌باز، عشق‌پرست، اهل درد، درمند.

و سرانجام این نکته را هم در نظر بگیریم که در واژگان موسیقی کلمه‌ی پَسیون passion با تلفط ایتالیایی‌اش پسیونه passione ، به همین صورت در زبان فارسی کاربرد یافته است:
پاسیون (پاس‌سیونه، به تلفظ ایتالیایی): «هیجان روح مثل عشق و خشم، میل مفرط؛ شرح شکنجه و مصائب حضرت مسیح، مصیبت، رنج، ملال، غم.» (فرهنگ جامع اصطلاحات موسیقی، فریدون ناصری).

( توجه کنیم که در هیچ‌یک از این واژه‌نامه‌ها از معادل‌های «شورانگیز» و «شورآمیز» استفاده نشده است)  

منِ مترجم نیز از خلال «پَسیونِ ترجمه» (در همه‌ی معناهای کلمه!) و تجربه و آزمون و جست‌وجو طی سالیان برای معادل‌یابی در برابر کلمه‌ی passion به این نکته‌ها رسیده‌ام: از مدلولِ مسیحی کلمه که بگذریم، (مصیبت، تعزیه، …)، تفاوتِ ریشه‌ای معنایی در کاربرد کلمه‌ی پسیون در آثار مورد علاقه‌ی من،  در اندیشه‌ی اسپینوزا از سویی، و از سوی دیگر در آثار ساد، شارل فوریه، رمانتیسم، سوررئالیسم، سیتواسیونیست‌ها و به‌طور کلی شعر مدرن، امکان یافتن یک معادل جامع، ثابت و دقیق در فارسی برای این کلمه را منتفی می‌کرد. بنابراین می‌باید این دو قلمرو را نیز از هم جدا می‌کردم. یعنی بارِ منفی مدلول اسپینوزایی کلمه‌ را با معادل‌های چون «انفعال» یا «عواطفِ منفعلانه» می‌پذیرفتم و برای بار مثبتِ آن، به‌ویژه در اندیشه‌ی فوریه، به امکان‌ها و توانِ بالقوه‌ی واژگان فارسی رو می‌آوردم.
مسئله، یافتن مترادفی برای معنای عشق بود، با ریشه‌های ستبر و پیشنیه‌ی دور و درازش در زبان فارسی. از این‌رو بر معناهای دو کلمه‌ی شور و شیفتگی متمرکز شدم.
کتاب فرهنگ ریشه‌شناختی زبان فارسی، در پنج جلد، از محمد حسن‌دوست، تنها کتاب موجود و مدعی در این زمینه، کتابی بیشتر غلط‌انداز است تا راه‌گشا. در بهترین حالت، نوعی لغت‌نامه‌ی معنایی ناقص و روده‌دراز است تا پژوهشی ریشه‌شناختی. برای مثال، مدخل‌هایی در باره‌ی فعلِ شوریدن و صفت شور (صرفاً به معنای پرنمک و نیز سوخته)، با تحول آوایی حروف، در آن آمده بی‌آن‌که به این نکته اشاره شود که ریشه‌ی تفاوت معنایی در کلماتی مانند «شورانگیز»، «شوریدگی»، «شوربخت»، «شورچشم» و غیره از کجا برخاسته است.

اما مدخل‌های پرشمار دربردارنده‌ی کلمه‌ی شور، در فرهنگ بزرگ سخن، فرهنگ معین، لغت‌نامه‌ی دهخدا، ضمن اشاره به انشقاق این کلمه از فعل «شوریدن»، ما را به قدر کافی مجاب می‌کنند که در این کلمه‌ی فارسی با ترکیب و درهم‌تنیدگی معانی «منفی و مثبت»، کم‌وبیش مشابه کلمه‌ی passion سر و کار داریم و بنابراین می‌توانیم برای معادل‌یابی به آن تکیه کنیم. اما مسئله نه فقط یافتن معادلی برای passion بلکه به‌خصوص معادل‌یابی برای مشتق‌های دیگر این کلمه، یعنی passioné و passionnel است، که همجون اسم مفعول و صفت، مفاهیم محوری در اندیشه و زبان فوریه اند.
در زبان فارسی واژه‌های ترکیبی بسیاری با کلمه‌ی «شور» ساخته شده است. در اولین برخورد، کلمه‌ی «شورانگیز» معادل مناسبی برای دو کلمه‌ی یادشده به نظر می‌رسد، اما در واقع چنین نیست، زیرا حالتِ اسم مفعولی و صفت‌گونگی دو واژه‌ی فرانسوی بیشتر بر «آمیختن» دلالت دارند تا «برانگیختن»، یعنی «شورآمیز» و نه صرفاً «شورانگیز» بودنِ جاذبه و کشش را می‌رسانند. سپس با کمی درنگ بر ساختار واژگان ترکیبی فارسی متوجه می‌شویم که کاربرد پسوند «انگیز» یا «برانگیز» (از فعل‌های انگیختن و برانگیختن)، در فارسی معاصر بسیار رایج‌تر از کاربرد «آمیز» (از فعل آمیختن) است، حال آن‌که در آثار کلاسیک ادب فارسی ما واژگان بسیار بیشتری می‌بینیم که با پسوندِ «آمیز» ساخته شده‌اند. لغت‌نامه‌ی دهخدا این نمونه‌ها را آورده است: آتش‌آمیز، حسرت‌آمیز، خشم‌آمیز، خصومت‌آمیز، دُردی‌آمیز، زهرآمیز، شکرآمیز، شهدآمیز، شهوت‌آمیز، طعن‌آمیز، عبیرآمیز، عنبرآمیز، غم‌آمیز، غمان‌آمیز، فرقت‌آمیز، کذب‌آمیز، کفرآمیز، مشک‌آمیز، مصلحت‌آمیز، نوش‌آمیز و … .

بر این پایه، می‌توانیم با در نظر داشتن تفاوت معنایی دو پسوند «انگیز» و «آمیز»، معادل‌های زیر را به کار ببریم:
passion: شور، شورمندی
passionnant : شورانگیز
passioné: شورآمیز
passionnel: شورمند، شورمندانه

از سوی دیگر، کلمه‌ی شیفتگی، مشتق از فعل «شیفتن» به صورت واضح‌تر و گویاتری بر دلبستگی و عاشق‌شدن دلالت دارد ضمن آن‌که رگه‌ای از معنای شوریدگی (شوریده‌دلی) را نیز القا می‌کند.

حال با این مقدمات واژه‌شناختی، به مضمونِ محوری اندیشه‌ی شارل فوریه اشاره می‌کنم، یعنی:
‌attraction passionnée یا attraction pationnelle . فوریه بر پایه‌ی کشف عظیم نیوتون، یعنی قانون جاذبه عمومی، و نیز کشف همان‌قدر عظیم کپلر، در مورد گردش سیارات، می‌خواهد نیوتونِ علم اجتماع باشد. از همین رو، مفهومِ attraction ، جاذبه یا کشش، را به کار می‌گیرد، و attraction pationnée را چنین تعریف می‌کند:

L’attraction passionnée est l’impulsion donnée par la nature antérieurement à la réflexion, et persistante malgré l’opposition de la raison, du devoir, du préjugé, etc.
(Le nouveau monde industriel et sociétaire, VI, p. 47‌)

« کشش شورآمیز ( جاذبه‌ی شیفته‌دلانه) انگیختاری است برآمده از طبیعت پیش از مداخله‌ی تفکر، که به‌رغم مخالفتِ عقل، وظیفه، پیش‌داوری و غیره پابرجا می‌ماند.»
به عبارتی صمیمانه‌تر یعنی که کارِ دل است! و همین نکته باعث شد که من معادل‌هایی چون دل‌شیفتگی و شیفته‌دلی را بیشتر از شیفتگی به‌ کار ببرم، به‌ویژه آن که ساختن صفت و قید (شیفته‌دلی و شیفته‌دلانه) را آسان‌تر می‌کنند.

بنابراین، مضمون محوری اندیشه‌ی شارل فوریه را می‌توان به فارسی چنین گفت: جاذبه‌ی شیفته‌دلانه، یا کششِ شورآمیز… و تمامی جهان‌بینی، کیهان‌شناسی، جامعه‌شناسی، روان‌شناسیِ به‌تمام معنا بدیع و انقلابیِ فوریریسم را می‌توان چنین خلاصه کرد: آفریدن هارمونی (هماهنگی) میان جاذبه‌های شورآمیز (کشش‌های شیفته‌دلانه)…

افزودن دیدگاه

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

بایگانی

برچسب‌ها