معنای تجربه در اندیشه‌ی نیچه

دریــافت فایـــل پی‌دی‌اف

Erlebnis : تجربه‌ی زیسته

Erfahrung: تجربه‌ی آموخته، تجربه‌آموزی

Experiment: تجربه، آزمون و آزمایش؛ Experimentation: تجربه‌آزمایی، آزمونِ تجربی.

در باره‌ی این معنی‌ها یاداشت‌هایم از یک کتاب[1] را نقل می‌کنم، در انتظار وقتی که فرصت ترجمه‌اش را پیدا کنم.

نیچه در بند ۳۲۴ از دانش شاد، از کشفِ بزرگِ خود یعنی «زندگی همچون وسیله‌ای برای شناخت»، یا زندگی همچون یک تجربه‌آزماییِ شناخت، سخن می‌گوید و این اندیشه را رهاننده‌ یا آزادی‌بخشِ بزرگ می‌نامد. اندیشیدن به زندگی همچون یک وسیله، یعنی که زندگی فی‌نفسه و درخود، فاقدِ هدف، معنا و ارزش است (مرگِ خدا)، و تنها دل‌شیفتگی ( شور و عشق) به شناخت است که برای زندگی هدف، معنا و ارزش می‌آفریند. به عبارت دیگر، زندگی وسیله‌ای است در راه و راستای آن‌چه می‌خواهیم، دوست داریم و به آن عشق می‌ورزیم، و در تقابل با آن‌چه نمی‌خواهیم و از آن نفرت داریم.

نکته‌ی ظریف، پیچیده و تعیین‌کننده در اندیشه‌ی نیچه این است که هر سه شیوه‌ی تجربه و هدفِ مضاعفِ آن‌ها، یعنی ‌شیفتگی‌ها و بیزاری‌ها، منشاء و مقصدِ یگانه‌ای دارند که نیچه آن را با کلماتی، تقریباً به عنوان مترادف،  چون Affekt (حال‌مایه، فعل و انفعال عاطفی، شوریدگی و شیفتگی)، Instinkt (غریزه، رانه) و گاه Pathos (شور و سوز )بیان می‌کند. اما نیچه که به گفته‌ی خودش ( بند ۴ در دیباچه‌ی تبارشناسی اخلاق) هم «در پیِ زبانیِ از آنِ خود برای چیزهای از آنِ خود» بوده و هم با قاطعیت « زبان را سدِ راه» خود ( سپیده‌دم، بند ۳۷) دانسته و از زبان زرتشت (چ.گ.ز. هفت مُهر، بند ۷) می‌گوید: « مگر واژه‌ها را همه بهرِ سنگینان نساخته‌اند؟ مگر واژه‌ها همه با سَبُکان دروغ نمی‌گویند؟ بخوان! دیگر سخن مران!)[2]، همین مدلول‌ها را با استعاره‌های بی‌شمار نیز بیان کرده است.

این پیچیدگی ظریف معنایی از یک‌سو، و از سوی دیگر عدم شناخت و سواد کافی اغلب مترجمان در قبال اندیشه و آثار نیچه موجب ترجمه‌های اغلب سرسری، بدکیفیت و غلط از آثار او به فارسی شده است.

نیچه اندیشیدن به تجاربِ دل و اندرونی، یعنی رویدادهای درون تن و جان را اندیشه‌ای شیفته‌وار و عاشقانه می‌داند که از اشتهاها و امیال تن جان می‌گیرد. تن و جان، یا جسم و روح، یک چیز اند. و اصلاً تن از روح‌ها یا جان‌های بی‌شمار تشکیل شده است، یعنی تن کثرتی از جان‌ها، حال‌مایه‌ها، رانه‌ها، و بنابراین اندیشه‌هاست. که نوشتنِ تاریخ یا سرگذشتِ شیفته‌وار و عاشقانه‌ی آن‌ با کلمات دشوار است. اما کشف نیچه این است که چون تجربه‌ی زیسته Erlebnis می‌تواند همچون یک  تجربه‌آزمایی Experiment زیسته شود، بنابراین اندیشه نیز یک تجربه‌ی زیسته است. اما باید دید گذر از اندیشه‌ی زیسته به تجربه‌آزمایی چگونه انجام می‌گیرد.

نخستین نحوه‌ی تجربه، تجربه‌ی زیسته Erlebnis است،  یعنی آن‌چه زندگی و آزموده می‌شود، حسِ زندگی‌کردنِ چیزی به‌طور بی‌واسطه، که می‌تواند شامل تکرار، تنوع یا غیاب تجربه باشد، و همین فراروند است که شخصیت فرد را می‌سازد. تجربه‌ی زیسته از حس‌کرد، احساس، شور و شیدایی Affekt ، Leidenschaft ساخته شده و با هنر و نیز با شناحت در تقابل است. این تقابل را نیچه، برای مثال، در بند ۲۱۱ از انسانی، زیاده انسانی، در دو چهره‌ی آشیل و هومر برجسته کرده است: تجربه‌ی زیسته Erlennis آشیلِ خشماگین در میدان جنگ یک شوریدگی بزرگ grossen Leidenschaft است[3]، که هومر فقط به توصیفِ آن (beschreiben) با حدس و گمان، وانمودسازی، ترسیم و نقاشی، بسنده می‌کند. این فقدان یا کمبود تجربه‌ی زیسته نه یک مانع و محدودیت برای توصیف بلکه شرطِ توصیف است. آسیب و گزندهای یک دلبستگی، شیفته‌دلی و شوریدگی در تجربه‌ی زیسته‌ را نمی‌توان با کلمات توصیف کرد، کلمه گذاشتن روی چنین تجربه‌ای تنها زمانی ممکن است که تجربه‌ی زیسته‌ی دیگران باشد. نیروی عاطفیِ تجربه‌ی زیسته، با منقلب‌کردن و بلعیدنِ فرد ( یعنی با تغذیه‌ی رانه‌هایی که همه‌ی رانه‌های دیگر را می‌بلعند) میل به گفتن و توانِ حرف‌زدن در باره‌ی امر تجربه و آزموده‌شده را از انسان سلب می‌کند: شاعر بزرگ به آن‌چه می‌گوید نمی‌اندیشد، به این معنا که خودش آن‌چه را توصیف می‌کند همچون تجربه‌ی مستقیم احساس نمی‌کند، آن را شخصاً از سر نمی‌گذراند، و هرچه چنین احساس تجربه‌ی مستقیمی کمتر باشد، آن را بهتر توصیف می‌کند. در این معنا نیچه به افلاتون حق می‌دهد که هومر را فقط یک مقلّد بداند. اگر هومر از آن‌چه حرف‌اش را می‌زند شناختی واقعی می‌داشت، به جای حرف‌زدن عمل می‌کرد ( یا به قول افلاتون در جمهور: « می‌کوشید بیشتر ستوده شود تا ستاینده‌ی دیگران باشد.)

اما نیچه به ایده‌ها یا مُثُل افلاتونی، معطوف به یک شناختِ نظری ناب از حقیقت، استناد نمی‌کند تا  تقلیدگری mimèsis را مردود بشمرد. هر چند او نیز هومر را در مقایسه با آشیل یک نادان می‌نامد زیرا جدیتِ شورِ بزرگِ آشیل را نمی‌شناسد، اما از نظر نیچه آن‌چه برای آشیل حقیقی است و هومر آن را فقط نقاشی می‌کند، نه یک بینشِ نظری بلکه خشم و تلاطمِ موجود در تجربه‌ی شور و شیفتگی است، و درست همین تلاطم است که نمی‌تواند همزمان زیسته و بازنمایی شود. اگر هومر یک تقلیدگر است از آن روست که آشیل طعمه و دستخوشِ تجربه‌ای قهرمانانه است و نمی‌تواند همزمان شاعرِ چنین تجربه‌ای باشد. دشواریِ فهمیدن و بیان‌کردنِ آن‌چه خودِ فرد احساس می‌کند موجب می‌شود که فقط بتواند آن‌چه را که دیگران احساس می‌کنند واقعاً بفهمد و بیان کند.

بنابراین ویژگیِ یک تجربه‌ی زیسته این است که نیروی‌اش وسیله و امکانِ بیان‌اش با کلمات را از ما سلب می‌کند، چنان که گویی منقلب‌شدگی‌یی که در ما برمی‌انگیزد با ساختارها و کارکردهای زبان ناسازگار است. اما اگر نمی‌توان توصیف‌اش کرد پس نباید توصیف‌اش کرد: گذشتن و جریان‌داشتن، جذب و هضمِ یک تجربه‌ی زیسته مستلزمِ آن است که در پیِ دیدنِ آن نباشیم، یعنی نخواهیم آن را ملاحظه و رصد یا نپاهش کنیم و بخواهیم بفهمیم چه می‌گذرد. حفظ سکوت و تاریکیِ حیاتِ غریزی: چنین است دستورِ غذایی پرهیزانه، و انضباطِ خاصِ تجربه‌ی زیسته. این نکته را نیچه به‌صورت آفوریسمی با عنوان «نخواهیم بی‌موقع بنگریم» در کتابِ راه‌گرد و سایه‌اش[4] چنین خلاصه می‌کند:

« مادام که چیزی را زندگی می‌کنیم، باید به زیستنِ تجربه‌اش تن بسپاریم و چشمانمان را ببندیم، یعنی در وسط ماجرا خود را ناظر [رصدکننده، نپاهشگر] آن نکنیم. وگرنه هضمِ تجربه‌ی زیسته مختل می‌شود و به جای فرزانگی سوءهاضمه به بار می‌آورد.»

منظور این نیست که هرگز نباید در پی دیدن و گفتنِ تجربه‌ی زیسته‌ بود، بلکه این است که نباید بی‌موقع و نابهنگام (unzeitig) یعنی در حینِ زیستنِ تجربه، چنین کرد. تلاش برای نظاره‌کردن (رصد و نپاهش در واژگان اخترشناسی) و توصیفِ تجربه‌ای که در حال زیستن‌اش هستیم مانع از آن می‌شود که آن را کاملاً زندگی کنیم، و موجب اختلال در از آنِ خود‌کردن و خوب‌هضم‌کردنِ تجربه می‌شود.

تجربه‌ی زیسته‌ای که به‌خوبی هضم شده باشد تبدیل به فرزانگی (Weisheit آلمانی، sagesse فرانسوی) می‌شود. دانایی و حکمتی که بی‌هوده می‌کوشیم در بحبوحه‌ی تجربه (در میانه و در دل ماجرا) فورموله‌اش کنیم تنها وقتی ممکن است که زمانِ تجربه را از زمان اندیشیدن به تجربه تفکیک کنیم. آن‌چه هومر را در تقابل با آشیل قرار می‌دهد تنها این نکته است که نمی‌توان همزمان شاعر و قهرمانِ ایلیاد بود، اما هیچ چیز مانع از آن نیست که با توالیِ زمانی و پیاپی، یعنی یکی پس از دیگری، قهرمان و شاعر، یا دیگر نه فقط شاعر بلکه فیلسوف و فرزانه‌ی تجارب خودِ باشیم. در واقع هنر عبارت است از توصیف تجاربِ دیگران، و فرزانگی اندیشیدن به تجاربِ از سر گذشته؛ و این دو در اصل معنای یگانه‌ای می‌یابند، زیرا از خلال تجربه ما به‌  کس دیگری تبدیل شده‌ایم که این تجربه را از سر گذرانده است.

بی‌خود نیست که نیچه در پیش‌گفتارش بر مجلد دوم انسانی، زیاده‌انسانی می‌نویسد: « فقط هنگامی باید حرف‌زد که سکوت جایز نباشد؛ و فقط هم باید از آن‌چه از آن فراگذشته‌ایم حرف بزنیم ــ باقی همه حرّافی، «ادبیات‌»بافی و فقدان تربیت است. همه‌ی نوشته‌های من فقط از پیروزی‌هایم حرف می‌زنند: این «من» است که در آن‌ها جا گرفته، با هر آن‌چه دشمنِ من بوده، خودِ خودِ من،[5] یا اگر مجاز باشم اصطلاح مغرورانه‌تری به کار ببرم، خودِ خودِ خودش[6]. پس چنان که می‌توان حدس زد: من تا بدین‌جا بسی چیزها زیرِ  وجودِ خود دارم… اما همواره به زمان، به شفا، به فاصله، به دورشدن، نیاز داشته‌ام تا میل به واگشودن، بهره‌برداری کردن، عریان‌ساختن، «بازنمودن» (یا هر اسم دیگری که بتوان بر آن گذاشت) هر آن‌چه به‌تجربه زیسته و از آن فراگذشته بودم را، هر واقعه factum‌ و هر مقدّرِ fatum شخصی را، پس از وقوع، در راه شناخت به کار بَرم.»

نوشتن برای نیچه شیوه‌ای از  مرخص شدن،  پوست عوض کردن و پوست‌اندازی است، یا به عبارت دقیق‌تر، نگریستن به پوستِ انداخته‌شده است. تنها وقتی تجربه‌ی زیسته پشت سر نهاده شد، می‌توان به اندیشیدن، گفتن و بازنمودنِ آن پرداخت، یعنی هنگامی که شخص از آن‌چه بوده فاصله گرفته و اکنون به تجربه‌ی زیسته‌ی خود همچون تجربه‌ی کسی دیگر می‌نگرد.

چنین تغییر چشم‌اندازی همخوان است با نسخه‌ای که نیچه در بند ۱۳۷ سپیده‌دم تجویز کرده است: «نگریستن به تجربه‌های زیسته‌مان با همان نگاهی که معمولاً به تجربه‌ی زیسته‌ی دیگران می‌نگریم». چنین طرز طبابتی زیر و رو کننده‌ی روش معمولِ پزشکی است که بیشتر بر فلسفه‌ی همدردی و ترحم مبتنی است ( دیدن و پذیراشدنِ  تجارب زیسته‌ی دیگران چنان که گویی زیسته‌های خودِ ما هستند):  این طرز طبابت را، به خاطر آرامشِ سلامت‌بخشی که به ما می‌دهد، امکانی که برای فاصله‌‌گیری از خودمان در اختیارمان می‌گذارد و مجالی که برای  عینی‌تر سنجیدنِ ارزش و معنای زندگی به ما می‌دهد، باید توصیه کرد.

دومین نحوه‌ی تجربه، Erfahrung تجربه‌آموزی یا آموختن از روی تجربه است. بدون تجربه‌های زیسته، بدون اراده‌ و خواستِ «زیستنِ برخی تجربه‌ها»، فرزانگی ممکن نیست. در راه‌گرد و سایه‌اش در بند ۲۹۸  با عنوان « برآمده از کردارِ فرزانگان» می‌خوانیم: «  برای فرزانه‌شدن باید خواستار  زیستنِ تجاربی شد و  از این‌رو به سوی کامِ شیر شتافت. البته این کاری بس خطرناک است. چه «فرزانه‌ها» که اندر این کام بلعیده نشده‌اند.»[7]

اما چنین کرداری تنها در صورتی رهنمونِ فرزانگی است که شخص در کامِ تجارب خود بلعیده نشود و برعکس بتواند آن‌ها را بگوارَد و هضم کند. چنین است که فرزانه زندگی را «از طریق تجربه‌ی زیسته‌‌ی درونی‌اش»[8] درمی‌یابد. نیچه برای مشخص‌کردنِ این فرزانگی که برآمده از « درونی‌ترین تجربه‌آموزیِ اندیشمند»[9] است، اغلب از کلمه‌ی Erfahrung استفاده می‌کند. این کلمه تجربه را از حیثِ آموزندگی، یاددهندگی، و خصلتِ تعلیم و تربیتیِ آن در نظر می‌گیرد. یعنی اندیشمند، نه همچون آموزگار بلکه « چون خودآموزی Selbst-Erzogenen که از آموخته‌ی تجربی  Erfahrung، برخوردار است.»[10] این تجربه‌آموزی یا آموخته‌ی تجربی، یک شناخت عملی و فردی است، یعنی شناختی برآمده از زندگی و از خویشتنِ خویش، بنابراین، خودتجربه‌آموزی Selbst-Effahrung است.

چنین تجربه‌ای، یعنی تجربه‌آموزی یا آموخته‌ی تجربی، موجب زیستنِ حسی و تجربه‌کردنِ حقیقت و حقایقی است که در برابر حقیقت و حقایقِ توصیفی و تعریفی قرار می‌گیرند، ( قهرمان در برابر شاعر، آشیل در برابر هومر).

در این لحظه به دو فعل فارسیِ آزمودن و آموختن فکر می‌کنم و انشقاق واژه‌ها. آزمون، آزمایش، آموزش. بار دیگر در‌هم‌تنیدگی طیف‌های معنایی کلمات فارسی و عربی. تجربه و امتحان، آزمون و آزمایش. در دهخدا آمده است که آزمودن می‌تواند تحمل‌کردن، کشیدن و بردن نیز معنا دهد: اگر رنج مرا کوه آزماید ــ
بجای آب از او جز خون نیاید؛ ز کِشتن تا به رَستن تا درودن ــ بسا رنجا که باید آزمودن. (نظامی)؛ و نیر به معنای کردن: رزم‌آزما، آزموده‌نبرد. اما «دروغ‌آزمایی» به معنی «دروغ‌گویی»: دروغ آزمائیست چرخ بلند ــ
گهی شاد دارد گهی مستمند (فردوسی)؛  دروغ آزمودن ز بیچارگیست ــ نگوید کرا در هنر بارگیست (اسدی)؛ و سرانجام به معنای ورزیدن ، ورزانیدن، به کار بردن: به تیغ و به تیر و بگرز و کمند ــ ز هر گونه ای آزمودیم چند؛ نه روبه شود زآزمودن دلیر ــ نه گوران بساوند چنگال شیر.

ژیلبر لازار در فرهنگ فارسی ـ فرانسه، برای آزمودن و آزمایش، واژه‌های épreuve، essai، expérience، tentative و سرانجام analyse و examen را به عنوان معادل به کار برده است. و در ضمن،  جنگ‌آزمود و جنگ‌آزما، را جنگجوی مجرب، و بخت‌آزمایی را loterir (قرعه‌کشی) ترجمه کرده است.

کلمه‌ی فرانسوی epreuve و فعلِ آن épreouver ، در فرهنگ‌های فرانسه ـ فارسی با معادل‌هایی چون آزمون، آزمایش، بدبختی، مصیبت، آزمودن، تجربه‌کردن، متأثر و غمگین‌کردن، ترجمه شده است. فرهنگ قدیمی نفیسی به درستی معادل‌هایی چون «حس و احساس کردن، در معرض واقع‌شدن» را نیز افزوده است.

روی‌هم‌رفته، معنایی که در این فعل فرانسوی و بخشی از معانی فعل آزمودنِ فارسی هست، می‌تواند زمینه‌ای فراهم سازد برای فهمیدنِ  نوانس، تفاوت ظریف، یا ساگِن‌های  نهفته در سه کلمه‌ای که در قاموس نیچه بر معانی متفاوت «تجربه» دلالت می‌کنند. اگر Erlebnis را تجربه‌ی زیسته، یا تجربه‌آزمایی، در معنای «ورزیدن، در معرض عملِ تجربه بودن» بنامیم، می‌توانیم Erfahrung را معادل تجربه‌آموزی، یعنی آموختن از آزمونِ تجربه بدانیم.  اما همچنان برای سومین نوع تجربه، یعنی Expriment که از نظر نیچه زمینه‌سازِ Erfahrung یا تجربه‌آموزی است با مشکل معادل‌یابیِ دقیق روبه‌روایم.

نیچه در قطعه‌نوشته‌ای در سال ۱۸۸۰ اراده یا خواست را چنین تعریف می‌کند: آزمایش کردن یک تجربه   ein Experiment machen به این منظور که بیاموزیم um zu erfahren تواناییِ چه کاری داریم was wir können. یعنی آزمودن و آزمایش کردن برای دست‌یافتن به دانشِ حاصل از تجربه. بنابراین در چنین مضمون یا ایده‌ای از آزمون و آزمایش، ایده‌ی essai، جستار ( به همان معنایی که مونتنی به کار برده بود و به فارسی «تتبع» و «مقاله» هم ترجمه شده است)، و نیز امتحان و آزمایش ( tentative و épreuve) نهفته است که نیچه همه را در کلمه‌ی Versuch می‌یابد. بنیان شک‌ورزی ویژه‌ی نیچه بر همین مفهوم استوار است.

نمونه‌ی اعلای دلالت این کلمه در بند ۵۱ از دانش شاد چنین است:

Wahrheitssinn. — Ich lobe mir eine jede Skepsis, auf welche mir erlaubt ist zu antworten: „Versuchen wir’s!“ Aber ich mag von allen Dingen und allen Fragen, welche das Experiment nicht zulassen, Nichts mehr hören. Diess ist die Grenze meines „Wahrheitssinnes“: denn dort hat die Tapferkeit ihr Recht verloren.

معنای حقیقت ـــ  مایه‌ی مباهات من است هر آن شک‌ورزی‌ای که به من مجال دهد در پاسخ به آن بگویم: « آزمایش‌اش کنیم!». اما دیگر نمی‌خواهم حرفی از چیزها و مسائلی بشنوم که به تجربه‌آزمایی تن در نمی‌دهند. چنین است آن حد و مرزی که من برای «معنای حقیقت»‌ام قائل‌ام: زیرا از آن‌پس دیگر شجاعت  فاقد مشروعیت است.[11]

از نظر نیچه معنای حقیقت آن‌جا متوقف می‌شود که دیگر امکان تجربه‌آزمایی ممکن نباشد (او این‌جا از کلمه Expriment و  نه  Erfahrung یا تجربه‌آموزی، استفاده می‌کند).

معنای Versuch (امتحان، آزمایش، جستار، آزمون، و … درون‌مایه و جان‌مایه‌ی اندیشه‌ی نیچه است و در بسیاری جاها در آثارش حضوری صریح دارد. برای مثال آفوریسم ۳۱۹ در دانش شاد، یا آفوریسم‌های ۴۵۳ و ۵۰۱ در سپیده‌دم.

« دوره‌ی فترتِ اخلاقی ــ کیست که از حالا بتواند آن‌چه را که روزی جایگزینِ احساس‌ها و داوری‌های اخلاقی خواهد شد توصیف کند ــ  با وجودی که می‌توان با اطمنیان دید که این‌ها بر شالوده‌هایی یکسره معیوب ساخته شده‌اند و تعمیرِ بنای آن‌ها ناممکن است. الزامی بودن‌شان روز به روز کاهش می‌یابد، دست‌کم تا جایی که الزامی بودنِ عقل کاهش نیابد! ازنوساختنِ قوانین زندگی و عمل: برای انجام چنین تکلیفی، علومِ فیزیولوژی و پزشکیِ ،  اجتماع‌شناسی و انزواشناسیِ ما هنوز به‌قدر کافی از خود مطمئن نیستند.  حال آن‌که تنها همین علوم می‌توانند سنگ‌بناهای آرمان‌های نو (اگر نگوییم خودِ این آرمان‌ها) را فراهم سازند. بنابراین ما، بسته به ذائقه و استعدادهامان، در یک زندگانیِ موقت/مقدم یا یک زندگانی مؤخر/کِش‌داده‌شده به سر می‌بریم، و بهترین کاری که، در این دوره‌ی فترت، می‌توانیم بکنیم این است که تا جای ممکن شاهانِ خودمان باشیم و دولت‌های آزمایشی کوچکی بناکنیم. ما تجربه‌آزمایی‌ایم: با کمال میل بخواهیم که چنین باشیم.[12]»


[1] – عنوان کتاب این است: «دانش شادِ نیچه، شیوه‌ اندیشه‌ای خدایی» نوشته‌ی اولیویه پونتون.

[2]چنین گفت زرتشت، ترجمه‌ی داریوش آشوری.

[3] – برای کلمات آلمانی Affekt و  Leidenschaft مترجمان فرانسوی معادل‌های affect و passion به کار می‌برند. ما برای این کلمات معادل دقیق و جاافتاده‌ای در فارسی نداریم. مترجم صادق ضمن توضیح این مشکل سعی می‌کند از میان معادل‌های ممکن یکی را انتخاب کند یا نوواژه‌ای بسازد. در دو ترجمه‌ی فارسی از این اثر که من دیده‌ام، ( یکی از ابوتراب سهراب، محمد محقق نیشابوری در نشر مرکز؛ دومی از دکتر سعید فیروزآبادی در نشر جامی) بی هیچ توضیحی، برای Erlebnis معادل «تجربه» و برای Affekt و Leidenschaft « یک جا عواطف، احساسی، جای دیگر پرشور» و در دومی «تأثیر و هیجان» به کار رفته است.

[4] – در باره‌ی این عنوان، نک. مقاله‌ی «هم‌ سال و هم سایه» در این وب‌سایت.

[5] – عبارت لاتینی: ego ipsissimus

[6] – عبارت لاتینی: ego ipsissimum

[7] – اصل این بند به آلمانی چنین است:

Aus der Praxis des Weisen. — Um weise zu werden, muss man gewisse Erlebnisse erleben wollen, also ihnen in den Rachen laufen. Sehr gefährlich ist diess freilich; mancher „Weise“ wurde dabei aufgefressen.

در ترجمه‌ی این عبارات، دقتِ مترجم در معادل‌یابی برای کلمات Rachen و Fressen ضروری است. اولی به معنی: حلقوم، پوزه، دهان، کام؛ دومی به معنی: بلعیدن، لمباندن. مضمون «خطرناک زیستن» برای «شادمانه زیستن»، یکی از مضمون‌های اساسی اندیشه‌ی نیچه است. در این‌جا نیز با بیانی استعاری و تصویری خطرناک زیستن، به مصاف و به استقبالِ خطر رفتن، را با آرایه‌ای ادبی بیان کرده که نزدیک‌ترین معادل آن  در فارسی شاید «به کام شیر رفتن» باشد، در این بیت معروف: « مهتری گر به کام شیر در است. شو خطر کن ز کام شیر بجوی». حُسن این معادل کاربرد کلمه‌ی «کام» به همان معنای کلمه‌ی آلمانی و معادل فرانسوی‌اش gueule است. در این صورت می‌توان برای صورت فعلیِ  aufgefressen و معادل فرانسوی‌اش dévoré نیز همان فعل بلعیده یا لمبانده‌شده را به کار برد. یعنی «چه فرزانه‌ها که در کام شیر بلعیده نشده‌اند».

اما می‌توان همین مضمون خطرکردن را در فارسی با استفاده از اصطلاحات و آرایه‌هایی مانند «دامگه حادثه» نیز بیان کرد، و در این‌صورت به جای «بلعیده‌شدن» از فعل‌هایی چون جان‌باختن و از پای درآمدن استفاده کرد.

حال با توجه با این توضیحات، به ترجمه‌ی این بند توسط علی عبدللهی نگاه کنیم و حیرت:

« از تجربه‌های فرزانه‌مَرد ــ برای فرزانه شدن، آدمی بایستی خواهانِ از سر گذراندنِ تجربه‌های زیسته‌ی مشخص و چکاندنِ آن در کام خود باشد. مسلماً چنین کاری بسیار خطرناک است، برخی “فرزانه‌گان» در این اثنا بلعیده می‌شوند و رُست‌شان کشیده می‌شود». (آواره و سایه‌اش، نشر مرکز، ۱۳۸۴)

[8] – aus einem innern Erlebniss، انسانی، زیادی انسانی،  آراء و  احکام گوناگون، بند ۱۲۵.

[9] – Aus der innersten Erfahrung des Denkers، همان‌جا، بند ۲۶. ( همان‌طور که اشاره شد، در ترجمه‌ی فارسی این کتاب (نشر جامی) تمایزی معنایی و واژگانی میان «تجربه‌ی زیسته» و «تجربه‌آموزی» گذاشته نشده و برای هر دو معادل «تجربه» به کار رفته است.

[10] – این عبارت را دو مترجم کتاب آواره و سایه‌اش این گونه به فارسی ترجمه کرده‌اند:

« در مقام فردی خود ـ پرورده [خود ـ ساخته] که تجربه‌های بسیار دارد» (علی عبداللهی)، نشر مرکز.

«در مقام تربیت‌شده به همت خویشتنی که بسی تجربه دارد» (دکتر سعید فیروز آبادی)، نشر جامی.

[11] –  این بند در دو  ترجمه‌ی فارسی موجود از این کتاب:
« راستی و درستی ــ من آن شک و تردیدی را می‌ستایم که به من امکان می‌دهد تا در جواب او بگویم: “بسیار خوب، باشد، حالا آزمایش کنیم”. اما من دیگر نمی‌خواهم سخنی درباره‌ی چیزی بشنوم که تجربه و آزمون اجازه نمی‌دهد. مرزها و معیارهای راستی و درستی برای من اینها هستند، زیرا فراتر از آن دلیری و بی‌باکی دیگر جایی ندارد.» ( حکمت شادان، نشر جامی)

«راستگویی ــ من هواخواهِ هرگونه‌ای از شک هستم که بتوانم چنین پاسخی به آن بدهم: “بیایید آن را بیازماییم”. اما دیگر هیچ تمایلی به شنیدن کلمه‌ای درباره‌ی آن موضوعات و پرسش‌هایی ندارم که که هیچ آزمایشی را مجاز نمی‌دانند!  این مرزِ “راستگویی” من است، زیرا در آنجا شهامت، حق خود را از دست داده است.» (دانش شادی‌بخش، ترجمه‌ی رؤیا منجم)

تازه غلط‌های ترجمه این بند در دو ترجمه‌ی یادشده ، به‌خاطر سادگی نسبی‌اش، چندان وخیم نیست.اما اگر برای نمونه به ترجمه‌ی بند ۱۱۰ نگاهی بنیدازیم به کیفیت اسفناک این دو کار بهتر پی‌می‌بریم. به رغم اهمیت بند  ۱۱۰در رابطه با نوشته‌ی حاضر، ترجمه و مقایسه را به فرصت دیگری موکول می‌کنم. 

[12] – چند نکته در ترجمه‌ی این بند، بیشتر برای استفاده‌ی دوست‌‌داران ترجمه و مترجمان:

عنوان این بند، Interregnum ( به همین شکل در انگلیسی و  interrègne، در فرانسوی) از پیشوند inter (بین، میان) و کلمه‌ی لاتین regnum (پادشاهی، سلطنت، امارت و فرمان‌روایی) ساخته شده و به دوره‌ی فقدان پادشاهی و فرمان‌روایی  در میان یا بین دو دوره‌ی پادشاهی اطلاق می‌شود. در زبان فارسی آن را «فترت» نامیده‌اند. این کلمه را نمی‌توان «فاصله» (که جایگاهی ویژه و مجزا در قاموس نیچه‌ای دارد) ترجمه کرد.
کلمه‌ی دیگری از همین ریشه‌ی لاتین که نیچه در این بند به کار برده، کلمه‌ی rege به معنی شاه یا پادشاه است.
کلمه‌ی آلمانی vorläufige هم «موقتی و گذرا» و هم «پیش‌زمینه‌ای و مقدماتی» و همچنین «پیش از موعد و پیش‌رس» معنی می‌دهد. در ترجمه‌ی این بند بعضی مترجمان فرانسوی معادلِ «موقتی» و برخی دیگر معادل «مقدماتی» را برای این کلمه به کار برده‌اند.

در نوعی جناس لفظی و بازی با کلمه، از طریق جایگزینیِ پیشوند vor(پیش، قبل) با پیشوند nach(پس، بعد)، نیچه واژ‌ه‌ی nachläufige را به کار برده است که می‌توان آن را « مؤخر»، «دیرمانده»، «متوقف‌شده» ترجمه کرد، اما با توجه به بارِ تحقیر و ریشخندآمیزی که منظور نیچه است، و در تقابل با معنای واژه‌ی قبل، به نظر من فعل‌های عامیانه‌ی فارسی، کِش دادن، لفت دادن، و معادل‌هایی مثل «کِش داده‌شده»‌، «لفت داده‌شده» (همراه با القای تأخیر و دیر کردن)، معادل‌های مناسب‌تری برای این کلمه‌ی نیچه است. به همین علت نیز هانری آلبرت، یکی از اولین مترجمان آثار نیچه به فرانسوی، این کلمه را Trainard ترجمه کرده است.

منظور نیچه تقابل دو کیفیت، میان موقتی و مقدماتی بودن، پیش‌رس و زودرس بودن از سویی، و مداومت، دیر کردن، در تأخیر بودن از سوی دیگر است. میان‌دوره، یا دوره‌ی فترت، دوره‌ی تعلیقِ فرمان‌روایی، دوره‌ی تقابل میان این دو کیفیت است. میان کسانی که پیشاپیش، پیش از موعد، گذرا و موقتی عمل می‌کنند، و کسانی که دائماً یک رویکرد همیشگی را لفت و کش می‌دهند.

در برخی از ترجمه‌های انگلیسی این متن، برای این دو کلمه، به غلط معادل‌های موسیقایی «پیش‌درآمد» و «پس‌درآمد»، به‌کار رفته است.

پس از این چند نکته، به دو ترجمه‌ی دیگر فارسی از این بند نگاه کنیم.

ترجمه‌ی اول از علی عبدالهی ( سپیده‌دمان، نشر جامی، چاپ دوم بازبینی‌شده ۱۳۸۷): او که تاکنون بیش ۱۰۰ عنوان کتاب به فارسی ترجمه کرده، در مقدمه این کتاب می‌نویسد که ترجمه‌اش از روی متن آلمانی و با کمک‌گرفتن از برگردان انگلیسی، با کمکِ دو تن از دوستان مترجم، هر دو «شاعر و مترجم»، انجام گرفته است.
« حکومت موقت اخلاقی ــ آیا کسی را توان آن خواهد بود که از آن چیزهایی بگوید که روزگاری احساس‌ها و حکم‌های اخلاقی را دگرگون می‌کنند! ــ به‌یقین اگر چنین شود چنین کسی درخواهد یافت که این‌همه در تمام بنیادها و پی‌هاشان برخطا تعبیه شده‌اند و نمی‌توان ساختمان‌های آن‌ها را از نو آباد کرد: مدام و روزاروز از وجوب‌شان کاسته می‌شود، تا آن زمان که وجوبِ خِردکاهَش، کاسته نشود! از نو ساختن قوانین زندگانی و سلوک ــ علوم زیست‌شناسی، طب و آموزهای زندگی اجتماعی و فردی به‌خودی خود هنوز هم برای ادای این وظیفه کفایت نمی‌کنند: و تنها می‌توان از آن‌ها سنگ بناهای اصلی برای آرمان‌های نو (نه خودِ آرمان‌های نوین) بیرون کشید. پس ما نیز زندگی پیش‌پاافتاده و دنباله‌روانه‌ای را می‌زییم، بسته به سلیقه و استعدادمان و در این حکومت موقت، به بهترین وجه کاری می‌کنیم، تا آن‌جا که ممکن است، حاکم خودمان باشیم و دولت‌های آزمایشی کوچکی را پی‌ریزیم. ما تجربه‌های خویش‌ایم: و نیز خواهانیم که چنین باشیم.»

بی‌اطلاعی یا بی‌اعتنایی به کلمه‌ی «فترت» در ترجمه‌ی عنوان بند ( در زیرنویسی که مترجم در باره‌ی کلمه‌ی Interregnum نوشته، اشاره‌ای به کلمه‌ی فترت نکرده است)،  لغت رعب‌انگیز «وجوب خِردکاه»، معادل‌های اغلب نادرست معنایی و نحوی در ترجمه‌ی این عبارت، می‌تواند این تکه ترجمه را به موضوع آموزنده‌ای در رشته‌ی ترجمه‌آموزی تبدیل کند.

ترجمه‌ی دوم از این بند، از رضا ولی‌یاری، (سپیده‌دم، نشر چشمه، ۱۴۰۳)، گرچه از روی ترجمه‌ی انگلیسی اثر انجام گرفته، به مراتب دقیق‌تر و درست‌تر از ترجمه‌ی اولی است، اما دو اشتباه چشم‌گیر دارد که  به احتمال قوی ناشی از اتکا صرف به ترجمه‌ی انگلیسی این اثر است: انتخاب کلمه‌ی «فاصله» به عنوان معادلی برای Interregnum ، آن‌هم برای متنی از نیچه که مفهوم «فاصله»  Distanz در جای خود نقش و معنایی ویژه و اساسی در اندیشه‌اش دارد. و دیگری معادل‌های «پیش‌درآمد» و «پس‌درآمد» برای دو واژه‌ای که پیش‌تر در باره‌اش توضیح دادم.

افزودن دیدگاه

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

بایگانی

برچسب‌ها